این متن رو زمانی که در حال خدمت بودم نوشتم که باعث نگرانی خیلی از اطرافیانم شد، حتی باورم نمی شد کسایی هم پیدا بشن که به خاطرم گریه کنن! بماند که چقدر مورد مواخده قرار گرفتم! امیدوارم که لااقل اشک شماها رو در نیاره!


لحظه لحظه هایم تیره و تار، در پس خاطره ای به تصویر کشیده شده است؛ آرام، با تبسمی بر لب، با جوش و خروشی بر دل؛ اینجا کجاست که آن را آخر دنیا می نامند؛ اینجا کجاست که دیگر عزیزی منتظر دیدار دوباره ام نیست؛ اینجا کجاست که من فرصتی برای کنکاش زندگی زجرآورم یافته ام.

سکوتم را ببین؛ درون خسته ی پر از تکرارم را ببین؛ جای من نبوده ای که اینگونه در موردم ظالمانه قضاوت می کنی، اینگونه صورت پر از کنایه ام را نظاره می کنی؛ جای من نبوده ای که بدانی چه کشیده ام، چگونه به دنیایی پر از ناامیدی رسیده ام...