رد دادم؛ عجیب رد دادم و دیگه این ذهن کوفتی برای من زندگی نمی شه؛ صدای تیکه ی مادرم رو از پشت درهای بسته مبهم می شنوم: "این پسره یا خونه نیست، یا اگرم هست اینگاری نیست!"؛ می دونم که دوست داره توی جمعشون باشم اما چطور بهشون بگم که دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم. گه گاهی به خودم میگم: آخه پسر، چقدر می خوای به خودت و این زندگی سخت بگیری، یکم بیخیال همه چی شو، یکم به خودت بیا و برو تو اجتماع باش، بکش بیرون از این دنیای مبهمی که برای خودت ساختی؛ اما وقتی می خوام از نو شروع کنم اینگار یک چیزی از درون مانع میشه و مخم واقعا نمی کشه.

بهش پیغام دادم، می خواستم غیر مستقیم بهش بفهمونم که دیگه روم حساب نکنه؛ می دونستم اگر تو روش بگم چی تو فکرم می گذره از روی احساسات مانع می شه اما حوصله همین احساسات یهویی هم نداشتم. بهش پیغام دادم و بعد از چند روز جوابمو داد، احساس کردم بود و نبودم براش فرقی نداره، وقتی هم جواب داد بیشتر دردم گرفت، می خواستم بهش بگم اما در جوابش فقط گفتم هیچی؛ حتی حوصله جر و بحث کردن باهاشو نداشتم ولی ته دلم دوست داشتم سه پیچ شه و بپرسه ازم چی شده، دلم میخواست بدونم چقدر واسه احساساتم ارزش قائله، ولی وقتی بی تفاوتیش رو به رخم کشید بیشتر آتیشم زد.

ساده بگم، درد دارم و یک دردبزرگی توی این سینه است اما احساس می کنم اون کسی که هستش و می تونه مرهم باشه نمی بینتش. کاش باورم می شد که این شعر فقط یک شعره، نه بیشتر: "بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم / باشد که نباشیم و بدانند که بودیم".