فابرِکبیر هستم،
نویسنده‌ی دنیای آزاد.

۵۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «#زخمی نوشت» ثبت شده است

زرکُشت

مَن پُر از بُغضم؛ می‌شنوی صدای هق‌هق‌های شبانه‌ام را، صدای شیون‌های زهرآگین زنانِ وطنم را، صدای سکوت‌های بی‌بدیل هم‌وطنانم را، صدای زیرِ تب سوختن‌های مردان وطنم را، که چگونه چنگ می‌کشد چنگ، گلوی نازکِ بدنم را، که چگونه می‌فشارد قلبِ خسته‌ی بی‌توانم را، که چگونه می‌کُشد نگاه‌های پُرخواهش و معصومانه‌ام را، که چگونه می‌دَرَد افکارهای بیدار و آرمان‌گرایانه‌ام را؛ می‌بینی که چگونه می‌کِشم در بَغَل زانوهای بی‌رَمقم را، چگونه می‌خورم نفرت ِچندین و چندساله‌ام را، چگونه می‌کِشم در گلو زبانِ پُر‌کنایه‌ام را، چگونه‌ می‌بینم نابودیِ ذره ذره‌ی خاکِ وطنم را...

    "به کوروش چه خواهیم گفت؟ اگر سر برآرد ز خاک، اگر باز پرسد ز ما چه شد دین زرتشت پاک؟ چه شد ملک ایران زمین؟ کجایند مردان این سرزمین؟ چرا حال ایران زمین ناخوش است؟ چرا دشمنش این چنین سرکش است؟ چرا مُلک تاراج می‌شود؟ جوان مرد محتاج می‌شود؟ بگو کیست این ناپاک مرد که بر تخت من این‌چنین تکیه کرد!"

۱۱ نظر موافقين ۸ مخالفين ۶

قمع

بی‌حوصله‌تر از همیشه مشعل در حال سوختن را در درون دستانش می‌گیرد و پله‌های نمناک قدیمی را یک به یک به سمت پایین طی می‌کند. به محیط هم سطح که می‌رسد جلوی درب پوسیده‌ی قدیمی می‌ایستد، نفس عمیقی می‌کشد و سینه‌اش از رطوبت نمناک زیرزمین پر می‌شود. دست دیگرش را بلند می‌کند و دستگیره فلزی سرد زنگ‌زده را درون دستانش می‌فشارد و با آخرین رمقی که درون وجودش باقی مانده آن را می‌چرخاند. درب پوسیده نم‌نمک باز می‌شود و صدای گوش‌خراش لولاهای فلزی محیط تاریک زیرزمین را پر ‌می‌کند. نور مشعل آرام آرام درون تاریکی نفوذ می‌کند و در انتهایی‌ترین جایگاه این دخمه، دست از پیشروی برمی‌دارد. جلوی درب، زیر چهارچوب پوسیده می‌ایستد و به آخرین موجود باقیمانده درون این سیاه‌چاله خیره می‌شود؛ به کسی که آخر این اتاق زانوی بی‌جانش را در آغوش گرفته و به طرز شگرفتی با تاریکی این اتاق قدیمی خو گرفته است؛ صورت ماسیده‌اش مشخص نیست، انگار که آن را بین پاهایش حبس کرده است، کمی دقیق‌تر می‌شود و شواهد صحت این ادعا را تصدیق می‌کند. 


سکوت طولانی‌تری بین آن دو شکل می‌گیرد و ناگهان صدای ضعیف‌تری سکوت هزاران ساله را می‌شکند، صدایی که آرام آرام می‌گوید: "حس مقتولی را درون وجودم احساس می‌کنم که با ضرباتِ گلوله‌ای چند از کُلت کمری به قتل رسیده و آخر پرتگاهی به فراموشی سپرده شده است؛ حس مفلوکی را درون وجودم احساس می‌کنم که با ضرباتِ تازیانه‌ای چند از سگکِ کمربندِ پدر به سیاهی کشیده شده و درون اتاقش به حبسِ ابدی محکوم شده است."، سکوت می‌کند، دیگری سکوت را می‌‌شکند: "فابر، نمی‌خواهی تمامش کنی؟"، صدای ضعیف‌تری ادامه می‌دهد: "فقط برو و در را پشت سرت ببند و هرگز برنگرد، من سال‌هاست که دیگر منتظر آمدن کسی نیستم"، دیگری لبخندی می‌زند، می‌خواهد چیزی بگوید اما صدای ضعیف‌تر میان کلماتش می‌پرد و می‌گوید: "فقط برو، و هرگز برنگرد...". دیگری خیره می‌شود و نفس عمیق‌تری می‌کشد. صدای قژقژ لولاهای درب به گوش می‌رسد و درب کهنه به آرامی بسته می‌شود، و این‌بار اتاق هزاران ساله برای آخرین بار، درون تاریکی خویش به فراموشی سپرده می‌شود.

۱۵ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰

کماسی

در زندگیِ شخصیم، هیچ فردی نبود است تا به من بگوید: "تو می توانی؛ تو از پسش برمی‌آیی؛ من در تو می‌بینم که چقدر انسان توانایی هستی؛ من به توانایی‌هایت از صمیم قلبم ایمان دارم"، هیچ فردی نبوده است تا دلگرمی و پشتوانه‌ام باشد تا به من بگوید: "به جلو حرکت کن، من همیشه کنارت هستم؛ تا آخرین نفس پشتت هستم؛ تا آخرین قدم پا به پایت هستم؛ تا من را در زندگیت داری، غم نداشته باش"؛ نه آنکه نبوده‌اند، بوده‌اند، اما آنها خانواده‌ام نبوده‌اند؛ نه پدرم بود، و نه مادرم، و نه حتی خواهر و یا برادرم؛ تنها یک مشت انسان غریبه بوده‌اند که حرف‌هایشان و کلمات‌شان هیچ وقت جای کاستی‌های پدر و مادر را پر نمی‌کردند؛ حتی نمی‌توانستم به راست و یا دروغ بودنِ حرف‌هایشان ایمان داشته باشم و تنها چیزهایی که می‌توانستم در مقابل این کلمات از خود بروز دهم، کلمات کلیشه‌ای از این قبیل بود: "ممنونم از اینکه هستی و ممنون‌تر از آن، از اینکه کنارمی؛ ممنونم از اینکه به من قوت قلب می‌دهی؛ ممنون برای همه چیز؛ خداوند را شاکرم از اینکه دوست خوبی مثل تو را به من هدیه کرد؛ ممنونم از اینکه به من انرژی می‌دهی"، اما زمانی که دوباره تنها می‌شدم و ثانیه‌ها می گذشت، باز هم دوباره به حالت قبل باز می‌گشتم و دوباره در اتاق حزن و اندوهم پناه می‌بردم، اتاقی که هیچ ایمان و باور قوی در آن وجود نداشت تا به من این قوت قلب و اعتماد به نفس درونی را هدیه دهد که من هم می‌توانم از پس تمام آرمان‌های زندگیم بر بیایم.

تنها چیزهایی که باعث می‌شد باز هم سرپا باشم و قوی بیاستم باورهای هرچند واهی خودم بوده که هر چند وقت یک‌بار در درونم می‌شکست و مجبور می‌شدم دوباره یکی دیگر را از نو بسازم. من هنوز هم زنده‌ام و هنوز هم‌ نفس می‌کشم و احساس می‌کنم تنها دروغ‌هایی که همیشه می‌شود از صمیم قلب باورشان کرد دروغ‌هایی هستند که پدر و مادر به خورد کودکشان می‌دهند؛ دروغ‌هایی که از صمیم قلب می‌توان دوستشان داشته باشی. حتی اگر این کلمات راست بوده باشند و از دهان پدر و مادر خارج نشوند، هیچ‌وقت نمی‌توانند بتی را از تو بسازند که یک پدر و یا مادر از تو می‌سازند. حتی اگر تمام دنیا بسیج شوند و شهادت دهند و به تو بگویند: "ما از صمیم قلبمان، صادقانه تو را باور داریم"، باز هم احساس می‌کنم یک جای کار می‌لنگد؛ انگار که هیچ‌چیز، هیچ‌وقت سرجایش نبوده است، مثال هیچ‌کسی که هیچ‌کس نتوانست جای خالی آن را به دلخواه پر کند...


۲۸ نظر موافقين ۱۹ مخالفين ۱

غائله

باور تو چیست، از واقعیتی که حقیقت است اما به یکباره برای تو گنگ تلقی می‌شود؛ باور تو چیست، از حرکت آخری که به نفع تو است اما به یکباره علیه تو تمام می‌شود. شاید می‌پنداری که مبادا لودگی را پیشه کار خود قرار داده‌ای که اینگونه سرنوشتی تلخ برای تو رقم خورده است؛ شاید نیز می‌پنداری که مبادا سهوا خبطی کرده‌ای که اینگونه شاه شطرنجت از یک سرباز فَکَسَنی ضربه خورده است. آری که این گونه است سوختن و تن دادن به سرنوشت تلخی که به دستان تو پاره پاره شده است؛ آری که این گونه است مردن و جان دادن با تیرِ زهرآلودی که به دستان پلید من روانه شده است. بازی را از بالا ببین تا دریابی چگونه فتنه‌ای، تو را گریبان گیر شده است؛ بازی را از سوی دیگر ببین تا دریابی چگونه قلبی، دلتنگِ دیدارِ روی تو شده است. هر چند این پایان بازی است، مردگی با حرکت آخر تو آغاز شده است؛ هر چند این شروع دیگری است، فتنه‌گر با پایان تو آباد شده است.

۱۸ نظر موافقين ۱۸ مخالفين ۰

هِق

دنیا بوی نا امنی می دهد؛ هر روز انسانی به خاطر عقب ماندگی بعضی های دیگر، در گوشه ای از این دنیای فانی جان می دهد و دست و پا می زند و کمی آنطرف تر ذهن و روح و جسم شخص دیگری را با خود به دنیایی از پلیدی می برد. هر روز بیشتر از قبل سایه سنگین بی عدالتی در گوشه ای از زندگی آدمی سیطره می افکند و کمی آنطرف تر جسمی به خاطر منفی سخن گفتن، طناب دار و چوب فلک را به بدترین شکل ممکن مزه مزه می کند. هر روز در بساط مِی نوشی و عرق خوریِ دیگری، به سلامتی خیلی ها گفته می شود و در سلامتی و غم و اندوه، دیگری جام سلامت را چشم بسته بالا می کشد. هر روز چشم های بیمارمان چشم از روز دیگری باز می کند و چشم باز کردن به امید دنیای دیگری، قلب هایمان را لبریز می کند. و من سایه ی سرد و سنگینی هستم که هر روز همانند بختک در ذهن و روح و جانِ بیمارت جان می گیرد و آنگاست که قرص های مسکن بی مهابا درون دست های بی جانت موج می زند و چراغ سبز خاموشی را درون وجودت بیداد می کند. و من در عجب از این هجوم غم انگیز احساسم که چگونه درماندگی را درون ذهن بیمارم ریشه می افکند و من، درمانده از حال خرابم اینگونه کلمات بی پایه و اساس را درون گوش خسته ات جار می زنم. آنگاست که سهراب وجودم با تلنگر دیگری از خواب بیدار می شود و دوباره سخن گفتن را اینگونه آغاز می کند: دستان سردم را چه کسی خواهد شست، چشمان خیسم را چه کسی خواهد دید، وقتی میان من و تو فاصله ای هست غریب...

۱۸ نظر موافقين ۱۵ مخالفين ۰

بیم

و من درون این سکوت، صدایی را کم دارم که تیک تاک ثانیه های از دست رفته را به خاطرم می آورد. عجول نباش، دور نشو، کمی با من بنشین؛ بنشین و با من کمی چای بنوش و قدری همانند گذشته ها با من بخند؛ زندگی در گذر است و بگذار ثانیه هایت خاطرات به یاد ماندنی شود تا بعدها روایت شب های دلتنگیمان را به ارمغان بیآورد؛ کمی با من بنشین و بگذار چای داغ و لب دوز بی بی، قدری رنگ سردی به خود بگیرد و یادمان برود دلتنگی و دلبستگی های شب های بیمارمان چه درد مضحک و احمقانه ای را با خود به همراه دارد. آسمان رو به زوال است و دلتنگی هایش را با خود به همراه دارد؛ این را از فرو ریختن برگ زردی فهمیدم که پاییز را با خود به خاطرم می آورد. هر روز آسمان جای دل های تنگمان می گرید و کمی آن طرف تر شهری را با خود به منجلاب می برد؛ هر روز می میرم و می سوزم و می گریم تا شاید قلب خداوند را کمی به درد بیآورد. بگذار تا آسمان بگرید و بگذار قلب هایمان به یغما برود، بگذار تا این دل بی تو بمیرد و بگذار فغان دلتنگیمان را به آسمان ببرد. 

هرگز از من چون کمان بر دست کس زوری نرفت

این کشاکش در رگ جانم چه کار افتاده است؟


۲۲ نظر موافقين ۱۴ مخالفين ۰

قیلوله

از طرفدارانت با همه وجودت متنفر باش، چون اونا خود خواسته کاری رو باهات می‌کنن که هیچ دیکتاتوری با هیچ  انسانی نکرد؛ اونا شربتی رو بهت می خورنن به اسم شهرت که باعث میشه به طور موقت یادت بره هر بالایی پایینی داره و اینقدر بالا و بالا می برنت که همیشه در خاطرت ثبت شده باقی بمونه که زمین سفت چه درد وحشتناکی داره!

از طرفدارانت با همه وجودت متنفر باش، چون اونا مثل دوستای خاص دوران جاهلیتت تا زمانی پا به پا کنارتن که رضایت خاطرشون رو جلب کنی، اما وقتی ناخواسته اون روزی برسه که دیگه آدم قبلی نباشی، خودخواسته با نامردی هر چه تمام، با قلم های بی رنگ توی دستشون، نقشی رو به اسم خط روی صورتت نقش میدن که همیشه در خاطرت ثبت شده باقی بمونه که در گذشته زندگی کردن چه رویای شیرینی رو می تونه برات به یادگار باقی بزاره!

عذاب واقعی رو وقتی با همه وجودت می چشی که دیگه اون آدم قبلی نباشی، اون موقع خواهی فهمید شربتی که این همه مدت با لذت هر چه تمام سر می کشیدی چطور زندگی رویاییتو با خاک و خون یکسان کرده، جوری که عطش داشتنش باعث بشه بی توجه به حال و آینده همیشه در تصوری زندگی کنی که متعلق به امروز نیست، بلکه دیروزی هستش که همیشه در ذهنت جاودانه باقی می مونه!

خیلی خنده داره وقتی ازت می پرسن: " الان چی هستی؟" و تو ناخودآگاه از خواب شیرینی که برای خودت ساختی بیرون میایی و می فهمی امروز هیچی برای به زبون آوردن نداری! اون موقع است که با همه وجودت درک می کنی که چطور قدیمی ها می گفتند: "گذشته ها خیلی وقته که گذشته!" همیشه دردمند این ضرب المثل بودم و هنوزم هستم که همیشه بهم گوشزد می کرد: "دلخوش شهرت امروزت نباش، چون هیچ کس از یک رودخانه ی خشک شده به خاطر گذشته ی پر افتخارش قدردانی نمی کنه!"

۱۲ نظر موافقين ۱۵ مخالفين ۰

انهزام

گاهی اوقات گیجی و منگی جزوی لاینفک از وجود واقعی توست و هر چه قدر خواستار تغییر در این مثلث برمودای ذهن هستی، بیشتر و بیشتر از قبل دنیای وارونه را به دور خود دور می زنی! گاهی اوقات سقوط در یک قدمی توست و مرگ همچون چالش نهنگ آبی تو را می خواند و در کمال ناباوری به جای پیدا کردن راه درست، چشم هایت را در کمال وقاحت می بندی و ارتفاع جیغ ساختمان هزاران طبقه را در جلوی چشمان میلیون ها میلیون انسان، شیرجه می زنی! گاهی اوقات نمی دانی راه درست چیست، خواسته ی دلت فقط رهایی از منجلابی است که به سختی درد در آن دست و پا می زنی، بوی تعفن بینیت را پر کرده و راه نفست را به بدترین شکل ممکن بسته است، هیچ کس نمی داند درد واقعی تو چیست و همه تو را به فجیح ترین شکل ممکن در میان این کابوس بزرگ قضاوت می کنند، یکی می گوید زمین گرد است و دیگری کذب بودن این سخن را در گلویت فرو می کند، یکی می گوید بازی سرنوشت است و دیگری بی اعتقادیش را زیر گوشت جار می زند، تو هر روز پایین پایین تر می روی و هر روز بیشتر از قبل شاهد حضور عقل کل هایی هستی که به جای دراز کردن دست یاری، عقایدشان را درون مغز آشفته ات فرو می کنند و جای گفتن دو کلام حرف حساب، مغلطه گری را پیشه راه خود قرار می دهند. چاره ی کار چیست؟ شاید سقوط در حفره ی بی انتهای جاده ای است که روح را در هم می شکند و مرگ را در خاطره هزار قاتل قربانی نما تجلی می بخشد و یا شاید سوگواری برای قربانی از دست رفته است که اشک را در چشمان میلیون ها میلیون انسان می خشکاند و خاطرات را به سردی خاک کهنه، به فراموشی می راند. شاید این چنین است رسم مردمان زمینی که به جای مرهم بودن، دود شدن را آموختن و به جای راه چاره بودن، نمک های سمی شده اند که بر پیکر بی جانت درد را همراه با سوزش، در افکار هزاران هزار قربانی، جاودانه تر می کند...

۱۴ نظر موافقين ۱۳ مخالفين ۰

ذهول

از دور شبیه به یه دودکش متحرک جلوه می کرد، نزدیکش شدم و خودمو کنارش جای دادم؛ حالا فاصلمون کمتر از نیم متر می شد؛ سنگینی نگاهش در حدی بود که بیشتر از غصه های زندگیم روی دوشم سنگینی می کرد؛ دست کردم تو جیبم و یه نخ از اون سیگارهای همیشگی رو در آوردم و گذاشتم گوشه ی لبم، تا روشنش کردم صداش در اومد؛ رو کرد سمتم و بهم گفت: "چرا من؟ چرا این بلاها باید سر من بیاد؟ کجای زندگیم اشتباه کردم؟ کجای زندگیم کم گذاشتم؟ کجای زندگیم کوتاهی کردم؟ کجاش..." یه پوک سنگین از سیگار توی دستم گرفتم و گفتم: "ببین رفیق، زندگی همینه، ته تهش اینه که یا می میری یا اینقدر زندگی می کنی که ببینی از درون مُردی! این از درون مردن ها چیزی رو توی زندگیت تغییر نمی ده، فقط یاد می گیری مزخرف تر از همیشه بهش نگاه کنی؛ هر روز بیشتر از گذشته زندگیت می گذره و این تویی که دید و تصورت نسبت به زندگی سیاه و سیاه تر میشه، تا جایی که دیگه چیزی جز سیاهی و بدبختی توی زندگیت نمی بینی!" پوزخندی زدم و ادامه دادم: "منجلاب همینه رفیق، وقتی توش افتادی دست و پا نزن؛ راضی باش به چیزی که دچارشی و از لحظاتی که برات مونده لذت ببر! مثل همین یه نخ سیگار!" پس پوک دوم رو سنگین تر از قبل زدم و زندگی رو با همه زیبایی هاش توی هاله ای از دود ناپدید کردم!

۱۱ نظر موافقين ۷ مخالفين ۳

ویرگول

حسم مثل حس یه پیرمرده خسته است؛ خسته با یه لیوان قهوه تلخ، با یه نخ سیگار گوشه لب، با یه پتوی گرم روی پاهای سرد، زل زده به شومینه ی گرم و لم داده به صندلی چرمی نرم که صدای ثانیه ها رو تیک به تاک می شنوه و نزدیک شدن لحظه های آخر مرگشو طلب می کنه!

حسم مثل حس مزخرف یه مال باخته است؛ نشسته توی حموم گرم و لم داده به وان پر از آب ولرم، زل زده به لامپ محو پشت بخار و بریده از دنیای سرد و محال، که تیغ اصلاح رو توی دستاش بازی می ده و به لحظه های آخر مرگش فکر می کنه!

بریدم از این دنیا که اول و آخرش یه حرفه: "مرگ"، بریدم از این دنیا که طعم همه بدبختی هاش یه سبکه: "تلخ"، بریدم از این دنیا که هیچ چیش رو روال نیست و دلشکستن به شکل غریبی توش یه درده! هیچ وقت نتونستم یه زندگی ایده آل رو برای خودم بسازم، دست روی هر کسی گذاشتم دقیقا جواب آخرش یه چیز بود: "طرد"، دیگه به جایی رسیدم که حسه یه معادله هزار مجهولی رو دارم که نه خودم حوصله حلشو دارم و نه کسی خیال حلشو توی سر داره! بابا همیشه می‌گفت: "با همه وجودت بخند که زندگی فقط صد سال اولش سخته!"، ما که یه عمر خندیدیم چیزی عایدمون نشد، اما تو ناامید نشو، بخند که زندگی هیچ جاش آسون نیست، تا آخرین ایستگاش یه سمته!

۱۶ نظر موافقين ۹ مخالفين ۲