فابر کِی هستم،
نویسنده‌ی دنیای آزاد.

۴۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «#عبرت نوشت» ثبت شده است

فوز

نوجوانی را با این تصور پشت سر گذاشته‌ام: "شکست، مقدمه‌ی پیروزی است"، اما حال که دوران جوانی را به عینه لمس می‌کنم، به باوری عمیق‌تر از باور گذشته رسیده‌ام، باوری که همیشه به من گوشزد می‌کند: "شکست، لازمه‌‌ی پیروزی است". فی‌الواقع همیشه از شکست خوردن می‌ترسیدم و همین امر باعث می‌شد همیشه در رویا، زندگی را لمس کنم تا آنکه در واقعیت به آن جامه‌ی عمل بپوشانم. حال که عمری بیشتر از گذشته از من رفته است خوب می‌دانم که برای رسیدن به پیروزی و همچنین لمس هر چه بیشتر آرمان‌هایم، باید لباس رزم بر تن کنم و خودم را برای شکست‌های پی در پی آماده کنم؛ حال می‌دانم استادی را که امروز به آن لقب "شکست ناپذیر" داده‌اند، در گذشته نچندان دور شکست‌های بسیار مهیبی را در زندگی شخصی‌اش متحمل شده است، شکست‌هایی که هر روز و هر ثانیه آن را در قلب و روحش صیقل می‌دهد تا مبادا فراموش کند زمین خوردن می‌تواند چه درد مهلکی برایش به ارمغان بیاورد.

۱۶ نظر موافقين ۱۶ مخالفين ۰

کژ

یک دنیا تمایز وجود داشت بین حقیقت و ایده آلی که باورش داشته‌ام؛ هر چه همانند درخت، شیاری به شیارهای قبلی زندگیمان اضافه می‌شد بیشتر باورمان می‌شد که زندگی حقیقتی محض است نه رویایی خیال انگیز؛ چه کسی گفت با هر بسته شدن دری، در دیگری در حال باز شدن است؟ من صدای با هم بسته شدن درهای زندگیم را شنیده‌ام و اگر دریچه‌ای موجود بود مسیر تحمیلی بود که بر من وارد شده بود و من چاره ای جز عبور از آن مسیر تحمیلی نداشته‌ام! یاد کودکیمان بخیر که می پنداشتیم همیشه آخر تمام داستان های زندگی‌امان همانند تمام داستان های شنیدنی شبانه‌امان پایان شیرینی دارد اما چه ساده بودیم که نفهمیده‌ایم حتی داستان ها و قهرمان های شیرین کودکیمان، خیالی بیش نبوده‌اند و اگر پایان شیرینی چشم انتظارِ عمرِ کوتاهمان بود تنها در خواب های شامگاهی شاهد وقوع آن بوده‌ایم؛ با فرض آنکه خواب های دیگرمان به کابوس ملال آوری تبدیل نشده باشند. چه ساده بودیم که می پنداشتیم با هر سقوطی، دستی خواهد آمد، با هر تهدیدی، پدری خواهد آمد، و با هر دردی، مادری ظهور خواهد کرد... گاه باید چشم هایمان را ببندیم و در نهایت واهمه با حقیقتی رو به رو شویم که تا به آن روز ترس هایمان مانع از انجام چنین مهمی می شدند. گاه باید همانند مرده های متحرک از زیر خاک بلند شویم و کمری که بر اثر فشارهای تحمیلی خم شده است را راست کنیم و قدم در مسیر دردآوری بگذاریم که هیچ کس حتی عزیزانمان نیز یارای فریادهایمان نیستند. آری که چنین است راه رسیدن به رستگاری؛ همراه با ترس، به دور از خیال و پشتوانه ای دلگرم کننده، در مسیری که هرگز "ردپا" در آن معنا نگردیده است...

۱۱ نظر موافقين ۱۳ مخالفين ۰

نعت

بهش گفتم: صفات به حرف نیست، بلکه براساس عمل هر موجوده که سنجیده میشه؛ اینکه تو حرف از عمل نیکو و درستکاری بزنی اما در عمل خلاف این حرف ها رو ثابت کنی، در واقع عمل توئه که باعث میشه شخصیت اصلیت به معرض نمایش گذاشته بشه؛ انسان ها همیشه یاد گرفتن که مردم رو براساس چیزی که می بینن قضاوت کنن و این دیدنی ها دقیقا بر می گرده به صفات واقعی هر شخص که در نهایت درون مایه اون فرد رو تشکیل می ده؛ اگر سگ باوفاست، اگر اسب نماد نجابته و اگر شیر دلاوری رو بیداد می کنه، این صفات خوب یا بد دقیقا در رفتارشونه که نمود پیدا می کنه. پس اگر می خوای انسانیت جزوی از وجود تو باشه باید یاد بگیری بیشتر از اینکه حرف بزنی عمل کنی؛ اونجاست که من بهت قول می دم همگی به نیکی ازت یاد کنن...

۱۸ نظر موافقين ۲۳ مخالفين ۰

قیلوله

از طرفدارانت با همه وجودت متنفر باش، چون اونا خود خواسته کاری رو باهات می‌کنن که هیچ دیکتاتوری با هیچ  انسانی نکرد؛ اونا شربتی رو بهت می خورنن به اسم شهرت که باعث میشه به طور موقت یادت بره هر بالایی پایینی داره و اینقدر بالا و بالا می برنت که همیشه در خاطرت ثبت شده باقی بمونه که زمین سفت چه درد وحشتناکی داره!

از طرفدارانت با همه وجودت متنفر باش، چون اونا مثل دوستای خاص دوران جاهلیتت تا زمانی پا به پا کنارتن که رضایت خاطرشون رو جلب کنی، اما وقتی ناخواسته اون روزی برسه که دیگه آدم قبلی نباشی، خودخواسته با نامردی هر چه تمام، با قلم های بی رنگ توی دستشون، نقشی رو به اسم خط روی صورتت نقش میدن که همیشه در خاطرت ثبت شده باقی بمونه که در گذشته زندگی کردن چه رویای شیرینی رو می تونه برات به یادگار باقی بزاره!

عذاب واقعی رو وقتی با همه وجودت می چشی که دیگه اون آدم قبلی نباشی، اون موقع خواهی فهمید شربتی که این همه مدت با لذت هر چه تمام سر می کشیدی چطور زندگی رویاییتو با خاک و خون یکسان کرده، جوری که عطش داشتنش باعث بشه بی توجه به حال و آینده همیشه در تصوری زندگی کنی که متعلق به امروز نیست، بلکه دیروزی هستش که همیشه در ذهنت جاودانه باقی می مونه!

خیلی خنده داره وقتی ازت می پرسن: " الان چی هستی؟" و تو ناخودآگاه از خواب شیرینی که برای خودت ساختی بیرون میایی و می فهمی امروز هیچی برای به زبون آوردن نداری! اون موقع است که با همه وجودت درک می کنی که چطور قدیمی ها می گفتند: "گذشته ها خیلی وقته که گذشته!" همیشه دردمند این ضرب المثل بودم و هنوزم هستم که همیشه بهم گوشزد می کرد: "دلخوش شهرت امروزت نباش، چون هیچ کس از یک رودخانه ی خشک شده به خاطر گذشته ی پر افتخارش قدردانی نمی کنه!"

۱۲ نظر موافقين ۱۵ مخالفين ۰

انهزام

گاهی اوقات گیجی و منگی جزوی لاینفک از وجود واقعی توست و هر چه قدر خواستار تغییر در این مثلث برمودای ذهن هستی، بیشتر و بیشتر از قبل دنیای وارونه را به دور خود دور می زنی! گاهی اوقات سقوط در یک قدمی توست و مرگ همچون چالش نهنگ آبی تو را می خواند و در کمال ناباوری به جای پیدا کردن راه درست، چشم هایت را در کمال وقاحت می بندی و ارتفاع جیغ ساختمان هزاران طبقه را در جلوی چشمان میلیون ها میلیون انسان، شیرجه می زنی! گاهی اوقات نمی دانی راه درست چیست، خواسته ی دلت فقط رهایی از منجلابی است که به سختی درد در آن دست و پا می زنی، بوی تعفن بینیت را پر کرده و راه نفست را به بدترین شکل ممکن بسته است، هیچ کس نمی داند درد واقعی تو چیست و همه تو را به فجیح ترین شکل ممکن در میان این کابوس بزرگ قضاوت می کنند، یکی می گوید زمین گرد است و دیگری کذب بودن این سخن را در گلویت فرو می کند، یکی می گوید بازی سرنوشت است و دیگری بی اعتقادیش را زیر گوشت جار می زند، تو هر روز پایین پایین تر می روی و هر روز بیشتر از قبل شاهد حضور عقل کل هایی هستی که به جای دراز کردن دست یاری، عقایدشان را درون مغز آشفته ات فرو می کنند و جای گفتن دو کلام حرف حساب، مغلطه گری را پیشه راه خود قرار می دهند. چاره ی کار چیست؟ شاید سقوط در حفره ی بی انتهای جاده ای است که روح را در هم می شکند و مرگ را در خاطره هزار قاتل قربانی نما تجلی می بخشد و یا شاید سوگواری برای قربانی از دست رفته است که اشک را در چشمان میلیون ها میلیون انسان می خشکاند و خاطرات را به سردی خاک کهنه، به فراموشی می راند. شاید این چنین است رسم مردمان زمینی که به جای مرهم بودن، دود شدن را آموختن و به جای راه چاره بودن، نمک های سمی شده اند که بر پیکر بی جانت درد را همراه با سوزش، در افکار هزاران هزار قربانی، جاودانه تر می کند...

۱۴ نظر موافقين ۱۳ مخالفين ۰

وعظ

فرزندم، دروغ بیماری عصر ماست؛ همیشه تو را به راستگویی تشویق کرده ام تا آگاه باشی و بدانی که ذات واقعی هر چیز در راستگویی نهفته است، اما امروز که تو را اینگونه سربلند و سرافزار می بینم و به عینه شاهد این هستم که چگونه برای شروع یک زندگی نو آماده ای، به تو وصیّت می کنم که دروغ را در این مرز و بوم اندوخته راهت گردانی که در سرزمینی که درختانش در زمین های شوره زار، رشد و نمو پیدا کرده اند به هیچ عنوان آب روان و پاک جایی ندارد.

فرزندم، معذرت و عذرخواهی بلیت طلایی تو برای آمرزیده شدن است؛ تلاشت را در زندگی گسترده تر گردان تا هرگز مجبور نشوی برای رهایی از یک اشتباه بزرگ به معذرت و عذرخواهی متوسل شوی؛ انسان هایی که در زندگی دوستت دارند هرگز نمی توانند از چنین کلمه ی بزرگی برای آمرزیده شدنت چشم پوشی کنند، آنها تو را خواهند بخشید زیرا هرگز تاب و توان دیدن رسوایی تو رو نخواهند داشت اما بدان و آگاه باش که اشتباهات پی در پی در یک روز و استفاده بی اندازه از این کلمه، نه تنها این کلمه را نزد فرد مقابل بی ارزش می کند حتی باعث رسوایی بی اندازه تو در مقابل اشتباهات بی حد و حصر تو خواهد شد.

فرزندم، وعده هایت را در زندگی جدی بگیر؛ بعضی از وعده ها جنبه بی نهایت دارند. زمانی که تو به کسی وعده ای می دهی و می گویی: "تو را خواهم دید" و یا "به تو خواهم داد" این وعده ها زمان مشخصی ندارند و هر زمان در طول زندگیت می توانند رخ دهند، اما ذات وعده های بی پایان در واقع در دل طرف مقابل پدید می آید، به این گونه که هر چقدر در انجام این وعده تامل کنی و انجامش را به بعد موکول کنی، این وعده در دل طرف مقابل هر روز بیشتر از قبل رنگ می بازد و می میرد تا جایی که فرد در دل افکار خود می پندارد: وعده تو بر پایه دروغ و کلک بنیاد شده است. 

۱۰ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰

ذهول

از دور شبیه به یه دودکش متحرک جلوه می کرد، نزدیکش شدم و خودمو کنارش جای دادم؛ حالا فاصلمون کمتر از نیم متر می شد؛ سنگینی نگاهش در حدی بود که بیشتر از غصه های زندگیم روی دوشم سنگینی می کرد؛ دست کردم تو جیبم و یه نخ از اون سیگارهای همیشگی رو در آوردم و گذاشتم گوشه ی لبم، تا روشنش کردم صداش در اومد؛ رو کرد سمتم و بهم گفت: "چرا من؟ چرا این بلاها باید سر من بیاد؟ کجای زندگیم اشتباه کردم؟ کجای زندگیم کم گذاشتم؟ کجای زندگیم کوتاهی کردم؟ کجاش..." یه پوک سنگین از سیگار توی دستم گرفتم و گفتم: "ببین رفیق، زندگی همینه، ته تهش اینه که یا می میری یا اینقدر زندگی می کنی که ببینی از درون مُردی! این از درون مردن ها چیزی رو توی زندگیت تغییر نمی ده، فقط یاد می گیری مزخرف تر از همیشه بهش نگاه کنی؛ هر روز بیشتر از گذشته زندگیت می گذره و این تویی که دید و تصورت نسبت به زندگی سیاه و سیاه تر میشه، تا جایی که دیگه چیزی جز سیاهی و بدبختی توی زندگیت نمی بینی!" پوزخندی زدم و ادامه دادم: "منجلاب همینه رفیق، وقتی توش افتادی دست و پا نزن؛ راضی باش به چیزی که دچارشی و از لحظاتی که برات مونده لذت ببر! مثل همین یه نخ سیگار!" پس پوک دوم رو سنگین تر از قبل زدم و زندگی رو با همه زیبایی هاش توی هاله ای از دود ناپدید کردم!

۱۱ نظر موافقين ۷ مخالفين ۳

آز

بخشیدن و گذشتن رو از دراکولاها یاد گرفتم، از موجوداتی که نیازاشون رو با قربانی کردن و خوردن خون آدما برطرف می کنن! قربانی کردن و کشتن و خوردن خون آدما دقیقا مثل حریص بودن انسان ها توی انجام خیلی از کارهاست، شاید اوایل انجام اینکار خیلی براشون لذت بخش و تازه باشه اما هر چی که می گذره این ویژگی تبدیل به یه عادت غیرقابل انکار می شه که هیچ جوره نمی تونن ازش دست بکشن! مثل تشنگی برای انجام یه انتقام، هر چقدر بیشتر انجامش میدی بیشتر و بیشتر تشنت می کنه، تا جایی که بدذاتی بزرگترین ویژگی وجودیت می شه! دراکولاها فهمیدن برای برطرف کردن این عادت بد، فقط باید دست از کشتن و خوردن خون آدما بردارن! دقیقا پرهیزکاری بزرگترین مرهم برای رفع این درد بزرگ بود! اون ها رفتن توی غارهای تاریک و دست از این عمل زشت برداشتن، اما انسان ها هیچ وقت نتونستن از این عادت بد دست بردارن و جایگزین بزرگی در نبود دراکولا شدن! حالا ما موندیم و دنیایی پر از انتقام، خالی از هرگونه دراکولا که انسان ها در لباس دراکولاها حکمرانی می کنن! شهر رو به سقوطه و آسمون رو به زوال، فرشته ها به بدترین شکل ممکن قربانی شدن و گرگ های تشنه به خون جای اون ها رو پر کردن! خیلی زشته که وجودمون پر بشه از این حرف که نخوری می خورنت! می ترسم از دنیای که قانونش قانون جنگله! حتی تاریکی هم توی لباس روشنایی داره خودی نشون میده! مردگی و بردگی بیماری عصر ماست، امید دارم به روزی که این کابوس بد زودی تموم بشه؛ پس کاش زودی تموم بشه، کاش...

۳۴ نظر موافقين ۱۵ مخالفين ۰

واهمه

زنگ انشاء - اپیزود آخر:
انسان ها بهترین و خطرناک ترین مُسکن های روی زمینند؛ آنها به قدری آرامش بخشند که آماده ای تمام روزت را در کنار آنها سپری کنی و به قدری خطرناک و اعتیادآورند که نبودشان زندگیت را با خاک یکسان می کند‌. آنها در دسترس ترین داروهای روی زمینند که می توان به راحتی به آنها دسترسی پیدا کرد، بدون تجویز پزشک و یا حتی بدون مراجعه به داروخانه ها! برای آنها هیچ دوز خاص و هیچ بروشوری تعیین نشده است اما بی خوابی، کم اشتهایی، افسردگی، تنگی نفس و تپش قلب، کوچک ترین عوارضی هستند که در نبودشان به بیمار دست می دهد. داروها بزرگترین جایگزین های بشری محسوب می شوند؛ هرگاه بیماری نتواند بیماری اش را با جایگزین انسان دیگری معالجه نماید به سمت این داروها سوق پیدا می کند. بیماران معمولا دردهای مشابه ای دارند؛ پزشکان از وجود این بیماری ها آگاهند اما به جای اینکه انسانی را تجویز کنند برای بازار گرمی خود، دست بر روی داروهای جایگزین شده ساخت بشر می گذارند.

امروز که این انشاء را می نویسم من نیز یکی از میلیون ها بیماری هستم که از این بیماری مزمن رنج می برم؛ پزشکان هیچ امیدی به بهبود هر چه بیشتر من ندارند و مرا به مرگ نه چندان دور هشدار می دهند. درد واقعی همین است که من هم مانند همه انسان ها و مانند همه بیمارانی که از این بیماری رنج می برند می میرم اما هیچ کس نخواهد فهمید که درد واقعی من چیست و در نهایت بر اثر چه بیماری، من به این زندگی پایان می دهم...

۲۲ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰

مطلق

زندگی بعضی از آدما مثل عدد صفر می مونه؛ یه طرد شده ی منع شده ی تو سری خورهِ هنجار شکن که نه تنها ارزشی ندارن، حتی هیچ جایگاهی هم توی اجتماعِ به اصطلاح متمدنِ امروزی ندارن! اون ها هیچ وقت ایده آلی توی زندگیشون نداشتن و هیچ موقع حتی برای یک بار هم که شده آرزو یا رویای کسِ دیگه ای نبودن! اون ها فقط یاد گرفتن برن و بیان و مدام توی دنیای سیاه خودشون غرق باشن و هیچ وقت نفهمن که زندگی واقعی، واقعا می تونه چه طعمی براشون داشته باشه!

اون ها هیچ وقت نتونستن پشتوانه ی کسی باشن، چون هر کس که بهشون تکیه کرد فهمید، که تکیه کردن به اون ها فقط ارزش خودشون رو پایین میاره؛ در عوض از اون ها آلت دستی ساختن که هر موقعی جایی لنگ بودن اون ها رو به عنوان قربانی به جلو هدایت می کردن... اون ها هیچ وقت مورد ارزش کسی قرار نگرفتن، بلکه فقط یاد گرفتن بی چشم داشت به دیگران بها بدن، بدون اینکه انتظاری از کس دیگه ای داشته باشن!
 
اون ها تنها قربانیان اول و آخر بشریت هستن که حتی مردن هم براشون بی فایدست؛ بلکه تهی تر از همیشه پا توی مسیر تکراری می ذارن که هیچ ارزش و منفعتی براشون نداره؛ اون ها زندگی می کنن چون چاره ای جز این ندارن؛ چون کاملا به این درک رسیدن که به دنیا اومدن که صفر باشن؛ یه صفر بزرگ، آخر دفتر زندگی، که تعداد غلط هاش حتی از بیست تا هم فراتره...

۱۸ نظر موافقين ۱۱ مخالفين ۰