فابرکاستل هستم،
نويسنده‌ی دنيای آزاد.

۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «#متفرقه نوشت» ثبت شده است

هیولا

مستور می‌گفت: "نوشتنِ نامه برای یک دوستِ دور؛ خیلی دور، آن‌قدر دور که حتی وجود خارجی هم نداشته باشد!" و حالا که بیشتر دقت ‌می‌کنم آن‌قدر از زندگی‌ام دور افتاده‌ای که دیگر مطمئن نباشم، تو یک انسان بودی یا یک... سالیانِ درازی از آن سال‌ها گذشته‌ است، بی‌شک دیگر من آن پسرکِ کوچکِ خوش‌بین، که افکارش آن‌قدر خام بود که هر از گاهی به آن گوشزد می‌کردی "کمی بزرگ شو" نیستم، حالا دیگر بزرگ شده‌ام و خوب می‌فهمم تخم نفرت چیست، خوب می‌دانم دنیای سیاهی که گه گاهی از زندگیِ خاکستریت برایم به تصویر می‌کشیدی چه شکلی‌ست و خوب می‌دانم و می‌فهمم طعم دروغی که هر روز و هر ثانیه در گلویم می‌ریختی چه طعمی‌ست؛ آن روز که رفتی رنگ زندگی برایم تیره و تار شد و طعم دروغ‌هایت گلویم را عجیب سوزاند، رفتنت خیلی چیزها را تغییر داد، حتی منِ ساده‌ی خوش‌بین را هم بزرگ کرد، از آن روز به بعد دیگر همه‌چیز همان‌جوری بود که تو به تصویر می‌کشیدی، همان‌قدر سیاه و گاه‌بی‌گاه خاکستری؛ آن حرف‌ها از درون بزرگم کرد اما هرگز این مهم را از زندگی‌ام پاک نکرد که تو اولین کسی بودی که تخم نفرت را درونِ سینه‌ام کاشتی؛ حال که درختِ تنومندی شده‌ام چرا به زندگی‌ام بازنگشتی؟

آن‌قدر در این سال‌های نبودت، اشک ریخته‌ام که اگر بهشتی انتظارم را بکشد، زمین‌های کشتارزارم را آبیاری کنم و یا اگر جهنمی در انتظارم باشد، تا ابد گلویم را سیرآب نگاه دارم! حال نمی‌دانم آن‌روز که دوباره به زندگی‌ام رنگ می‌دهی چگونه با تو رفتار خواهم کرد، تنها می‌دانم که اگر روزی چنین مهمی اتفاق بیفتد، تنها کنارت می‌نشینم و سرم را بر روی پاهایت می‌گذارم و همان‌جا به خواب ابدی فرو می‌روم، زیرا دیگر گنجایش این را ندارم که چشم باز کنم و ببینم دیگر نیستی، شاید مرگ بهترین اتفاقی باشد که می‌تواند در آن لحظه برایم اتفاق بیفتد، زیرا می‌ترسم از آن روزی که بمیرم و تو در کنارم نباشی، و یا می‌ترسم از آن روزی که چشم‌هایم دوخته به جایی باشد که تو در آن‌جا نباشی.

این هم یک نامه از هزار نامه‌ای‌ست که می‌دانم هرگز به دستت نمی‌رسد، اما اگر روزی به دستت رسید برگرد، حتی شده چند ثانیه قبل از مرگم برگرد، قول خواهم داد اگر تناسخی انتظارم را بکشد، در دنیای دیگر هرگز دستت را رها نکنم، برگرد و دستانِ سردم را بگیر، نیمه‌جانی که جلوی چشمانت پر پر می‌زند با گرفتن دستانت جان دوباره خواهد گرفت، حتی اگر بارها جان به جان‌آفرین تسلیم کرده باشد. برگرد و خالصانه در آغوشم بگیر، بگذار درونِ آغوشت غرق شوم و دست‌وپا بزنم، نمی‌خواهم فردا بگویند او از دلتنگیِ رفته‌ای دق کرد و مُرد، بگذار غرق‌شدن در آغوشت، افتخار زندگیم باشد، مانند ناخدایی که با لبخند خاک‌سپاری‌اش می‌کنند و نام یک قهرمان را با لبخند بر روی سنگِ بزرگش حک می‌کنند.

دریده

قلبا که شکست، کمر که شکست، زانو که شکست، اون‌وقت من یک زمین خورده‌ی پیرم؛ می‌تونی روبه‌روم بشینی و اوجِ نفرت رو توی چشام ببینی؛ قلاده به دست که اومدی سَمتم تا ببینی چطور رامت‌ می‌شم، یکبار برای همیشه بهت می‌فهمونم که من اون موجودی نیستم که قرارِ حیوونِ دست آموزت بشم، بلکه من اون کسیم که زمین می‌خورم تا بلندشُدن رو از بَر بشم، زمین خوردنم رو که دیدی فرار کن، چون زخمام که خوب بشه خیلی‌ها رو زخمی می‌کنم، گرچه می‌دونم زخم دل هیچ‌وقت خوب نمی‌شه، بلکه تنها حمامِ خونه که برپا می‌شه، و تو اولین قربانیِ این قصه‌ای، که حتی یک پاپاسی هم کسی براش ارزش قائل نمی‌شه!

اقتناص

از نور باید ترسید یا تاریکی؛ تاریکی همیشه وجود خواهد داشت، زیرا نور است که تاریکی را پنهان می‌دارد؛ شاید می‌پنداشتی که نور عاملِ ایجاد سایه است، اما سایه است که مسیرِ حرکتِ نور را نشان می‌دهد؛ حتی اگر زمین عاری از هرگونه جسم بلندبالایی باشد، به گونه‌ای که سایه‌ای بر روی زمین وجود نداشته باشد، سایه این‌بار هم وجود خواهد داشت؛ این‌بار در ابعادی بزرگ‌تر، شاید بر روی سیاره‌‌ای دیگر! زیرا تنها سایه است که نور را معنا می‌دهد، و تنها تاریکی‌ست که جهان را معنا می‌بخشد. تاریکی یا نورِ صیقل‌خورده؟ حاصل هردوی آن‌ها کوری‌ست! و من هنوز هم نمی‌دانم آنچه را که درونِ نور می‌بینم، توهمِ نور است یا حقیقتِ تاریکی؛ وقتی افسار نور، این‌‌گونه پیروزمندانه، درونِ دستانِ تاریکی‌، به اسارت گرفته شده است.

 

پاورقی: مصاحبه‌ی کاملِ من رو برای اولین‌بار، می‌تونید از اینجا مشاهده کنید. تشکر ویژه از بانوچه‌ی عزیز، بابت فرصتی که به من دادند و لحظه لحظه‌هایی که در ادامه‌ی این مسیر، کنار بنده، سپری کردند.

هدم

یادمه یکی یک‌جا ازم پرسید: اگر یکی صدمیلیون دلار پولِ ناقابل رو بذاره جلوت و بهت بگه همش مال تو؛ با این همه پول چیکار می‌کنی؟ پوزخندی بهش زدم و گفتم: می‌شینم روی صندلی راحتیم و یک سیگار می‌ذارم گوشه‌ی لبم، و در حالی که دارم سوختنِ پول‌هامو غرقِ در بنزین، وسطِ گوله‌ای از آتیش تماشا می‌کنم، از تباه‌شدنِ زندگیم، نهایتِ لذتم رو می‌برم.

اغنا

خیلی دلم می‌خواد وقتی شبِ اوّلِ قبر، نکیر و مُنکر اومدن بالای سَرم و ازم پرسیدن: "بدنت را در چه راهی صَرف کردی؟"، رو کنم بهشون بگم: "کسی اینجا یک نخ سیگار داره؟"؛ اولِ شب، توی سَرما خیلی می‌چسبه! بعد سه‌تایی با هم بشینیم روی قبر و بیخیال همه‌چیز و همه‌کس، چند پوکِ تلخ از توتونِ سیگار واموندمون بگیریم و فراموش کنیم، توی این گیر و دار، چی قراره سَرِ هممون بیاد.

لقا

خورشیدِ سال‌های نه‌چندان دورِ من؛ زمانی برایت هم‌چون زمینی بوده‌ام که تو در آن روزی می‌تابیدی، و هم‌چون ماهی بوده‌ام که شبانگاه به آن معنا می‌بخشیدی؛ روزهای نه‌چندان دوری که قلبی درونِ این سینه می‌تپید، و بی‌چشم‌داشت برایت می‌کوبید؛ قلبی درونِ این سینه، تنها برایت، به نامت و به یادت. و روزی فرا خواهد رسید که من نیز همانندت بر روی زمین طلوع خواهم کرد، آنگاه خواهی دانست که ماه بودن چه احساسِ احمقانه‌ای را با خود به همراه خواهد داشت، و خواهی فهمید که چشم‌های تشنه به نور چگونه مرا درونِ ذهنِ فراموش‌شده‌ات تجلّی خواهد داد؛ آن‌گاه که هیچ انتخابی جز تماشایم نخواهی داشت. و به ناگه مرا به یاد خواهی آورد، آن‌گاه که دستانِ تشنه‌ به دستانم، هرگز به این مهم نخواهد رسید، زمین را سیر خواهی کرد، تمام پستی‌ و بلندی‌هایش را، هرآن‌قدر که تو به من نزدیک می‌شوی، من به همان اندازه از تو دور خواهم شد، و گذاری ابدی تا آخرین نفس، افکارِ درگیرت را مُختل خواهد کرد. در آن روز تو می‌مانی و حالِ امروزِ من؛ دیوانه‌وار، دیوانه‌وار، دیوانه‌وار؛ در آن‌روز تو را ملاقات خواهم کرد.

آژیر

مثلِ آخرین ثانیه‌های نفس‌زدن، برای رسیدن به آخرین خروجیِ موجود، بعد از شنیدنِ آخرین زنگ؛ مثلِ بیرون آمدنِ آخرین کمک‌کننده، برای بیرون کشیدنِ آخرین قربانی، بعد از فرو ریختنِ آخرین آوار؛ مثلِ عرق‌ریختن‌های پی‌درپی، برای احیای آخرین عزیز، بعد از شنیدنِ آخرین بازدَم؛ از خودم بارها پرسیده‌ام که اگر برای آخرین‌بار مَرزهای این کشور برای خروج این مَردم باز شود، چندنفر چشم‌بسته رفتن را انتخاب می‌کنند؛ چندنفر می‌ایستند، برمی‌گردند، و برای آخرین‌بار میهن‌شان را نگاه می‌کنند؛ چندنفر می‌ایستند، برمی‌گردند، و برگشتن را انتخاب می‌کنند؛ و چندنفر تا آخرین نفس بر‌روی همین خاک می‌ایستند و پروازِ الباقی را نگاه می‌کنند!

کوراب

طرف می‌گفت: "هر وقت سوارِ مترو می‌شم، همیشه توی شلوغی، دنبالِ چهره‌های آشنا می‌گردم"؛ گاهی‌وقتا این حرفش عجیب منو به فکر فرو می‌بره؛ یعنی من هم باید چشم انتظار توی شلوغیِ مترو دنبالش بگردم؟ به نظرت چند سال طول می‌کشه تا این مُهم به سرانجام برسه؟ اگه پیداش نشه چی؟ اگه پیداش بشه چی؟! حتی نمی‌دونم چی می‌خوام بهش بگم! وقتی مسیرهای صافِ مترو رو به سمتِ ناکُجاآباد طی می‌کنم، هنوز هم‌ نمی‌دونم این حرکت قراره چه تاثیری رو توی زندگیم ایجاد کنه؛ قراره من رو از اون‌ها دور کنه، یا من رو از رگ‌ِ گردن به اون‌ها نزدیک‌تر! گاهی‌ دلم می‌خواد از تمامِ کوچه پَس‌کوچه‌های اطرافم فرار کنم، چون این نوید رو بهم می‌ده که دیگه قرار نیست باهاشون رودررو شم؛ تنها همین حسِ رودررو نشدن باعث می‌شه همیشه با آرامش توی شهرم قدم بردارم. با این‌که عمیقا می‌دونم هر کجای دنیا قدم بردارم یک روزی سَر و کله‌شون توی زندگیم پیدا می‌شه؛ درست زمانی که ایمان دارم دیگه هیچ ترسی وجود نداره که من و زندگیم رو باهم تهدید کنه.

بَرّه

تو فکرت چی می‌گذره به جز دوز و کلک؟ نقشه می‌کشی، مُهره می‌چینی، انگار که زندگی واقعا یک بازیِ شَطرنجه، کیش نکنی مات می‌شی، نه فقط مات، زندگی همینه، کیش و مات! باید فرار کنی از چیزی که گرفتارشی، هر کسی مسئولِ زندگیِ خودشه، مگه نه؟ این‌که به چشم ببینی مرگ توی دو قدمی‌ته، اما بیخیال اون کسی می‌شی که روزی فکر می‌کردی برات باارزش‌ترینه، باید نجاتش بدی، اما رهاش می‌کنی و زندگی خودت رو دو دستی می‌چسبی، چون به خودت همیشه این حق رو می‌دی که تنها تویی که سزاوارِ زندگی کردنی؛ هر کسی مسئولِ زندگیِ خودشه، مگه نه؟ وقتی زیر آوار می‌مونی و دستت رو برای همشون دراز می‌کنی، به سمت اونایی که مدیونِ دستاتن، به چشم می‌بینی که چطور همشون می‌ذارن و می‌رن و در نهایت بی‌رَحمی نادیدت می‌گیرن؛ اون‌ها یک مُشت آدمِ بی‌ارزشن، مگه نه؟ اون گُرگی که امروز دندون تیز کرده واسه کُلِ گلّه، روزی همون چوپانی بود که خودش رو موظف به نگهداری از این گلّه می‌کرد اما، رفتار پَستِ همه‌ی اون گوسفندا به همچین آدمی ثابت کرده که خودت رو برای عالم و آدم حلوا حلوا هم کنی، آخرشم دستت رو گاز می‌گیرن و در اوجِ ندیدن، بیخیالت می‌شن و تو رو زیرِ همون آوار رهات می‌کنن! همون دستا، همون آدما، حتی باارزش‌ترینشون. گریه کن؛ هر چقدر دوست داری اشک بریز و گریه کن؛ هر کسی مسئولِ زندگیِ خودشه، مگه نه؟

تغیر

سرریزِ کلمات درونِ دلم، بیشتر از هزارتویی است که درونِ افکارم چنبره زده است، گاهی نمی‌دانم که چه می‌خواهم، تنها چشمانم را می‌بندم و اجازه می‌دهم افکارم تمام کلمات را ذره‌ذره بر روی برگِ سفیدِ کاغذی بالا بیاورد؛ نه آنکه بخواهم چیزی نوشته باشم، بلکه تنها می‌خواهم رها شوم از این حسِ خاک‌خورده‌ای که تا سَر حدِ همین بالا آوردن، مرا آزرده‌خاطر کرده است. دلتنگی چه معنا و مفهومی می‌تواند داشته باشد وقتی آن‌کس که باید، دلتنگی‌ات را به هیچ اَحدی باور ندارد، هر روز که می‌گذرد و خوابش را می‌بینی دلتنگی‌ات چندین برابر می‌شود اما دل‌خوشِ این حقیقت هستی که درست است باورم ندارد اما خودش نمی‌داند که چگونه هر شب درونِ افکار و خواب‌های شبانه‌ام جاخوش کرده است. از یک جایی به بعد این تو نیستی که زندگی را هدایت می‌کنی بلکه تنها شرایط است که تو را به سمتِ جلو رهنمود می‌کند، خاطره که بسازی حال و روزت همین است، از یک جایی به بعد تنها دلتنگی درونت را پاره‌پاره می‌کند، حتی دیگر تقلایی در کار نیست، دلتنگ می‌شوی، اما زندگی همین است، باید با همین دلتنگی‌ها به باقیِ زندگی‌ات ادامه دهی، باید گوشه‌ی اتاقت بنشینی و به هیچ حرفی به خاطراتِ خاک‌خورده‌ات نگاه کنی، به چیزی که سالیانِ قبل صورتِ واقعی‌تری در زندگیت داشت اما امروز تنها تکه‌های از آن، تنها گوشه‌ی ذهنت باقی مانده است. باید با این درماندگی چگونه رفتار کنم؟ هم خوراکی‌های شیرین را امتحان کرده‌ام و هم دوش آب سرد را، بی‌تاثیر نیست، قطعا برایم چاره بوده است اما چه فایده که همه‌ی آن فوت‌وفن‌ها موقت است، تنها برای یک روز مرا از اسیری نجات می‌دهد، زندگی که به یک روز بند نیست، هست؟ حتی بعید می‌دانم که مُردن هم چاره باشد؛ گاه سَرم را درونِ دست‌هایم فشار می‌دهم، گاهی محیط خانه برایم سنگین است، لباس به تَن‌کرده کُلِ سنگ‌فرشِ خیابان‌ها را لگدمال می‌کنم، گاهی با کُلی خِرت‌وپِرت درونِ دست‌هایم، خودم را به یک شام عیانی دعوت می‌کنم، گاهی هم نمی‌دانم چه می‌خواهم تنها یک گوشه می‌نشینم و کِز کرده به آن سوی اتاق نگاه می‌کنم، این حال و روز هر روز من است و دیگری فکر می‌کند من هر ثانیه در آغوشِ کسِ ‌دیگری عشق‌بازی می‌کنم، اگر عشق‌بازی‌کردن این است، من هر روز، حال و روز امروزم را برایت دعا می‌کنم، اگر به خیالت من با این زندگی تا سَرحدِ تصوّر خوشم، من هر روزت را به این خوشیِ اَبدی مَصلوب می‌کنم، و اگر از دید تو، زندگیِ من به خیر است پس من این دعای خیر را چشم بسته تقدیم به تو می‌کنم.