ایستگاه اتوبوس، تیک تاک ثانیه ها و یک بعدازظهر خاکستری... وقتی یه روزی به این استدلال برسی که زندگی می کنی برای مردن، دیگه حتی تکراری بودن روزها هم برات اهمیتی پیدا نمی کنه... نه برات خستگی مهم میشه و نه کار کردن توی یه وزارتخونه ی کذایی که حتی حقوق کارمندیشم چاله چوله های زندگیتم پر نمی کنه. تنها سرگرمیتم اینه که یه سیگار بذاری گوشه لبت و توی اوج خستگی، راه بری و سنگفرش های خیابون رو متر کنی! به امید اینکه توی چشم اهل عیان مثال همون دودکش متحرکی بشی که صبح تا شب کار می کنه برای خرید یه نخ سیگار، فقط برای اینکه سرعت بده به پایان خودش و پایان بده به تمام این مخمصه ها و مشکلات، به هر چی جنگ و جدال و پیکاره برای نرسیدن، که در نهایت بری به همونجایی که ازش اومدی...

 چه فرقی می کنه برای من و تو یا شایدم بقیه، وقتی پایان زندگی من مصادف میشه با تولدی دیگه ای که از شانس بد من، شک ندارم اون آدم جدید دوباره منم و باید تن بدم به این زندگی ناگهانی که حتی انتخابشم انتخاب من نبوده و نیست... 


+ انجمن جادوگران؛ آزمون ورودی بازی با کلمات، سال 1392