فابر کاستل هستم،
نويسنده دنياي آزاد.

هِق

دنیا بوی نا امنی می دهد؛ هر روز انسانی به خاطر عقب ماندگی بعضی های دیگر، در گوشه ای از این دنیای فانی جان می دهد و دست و پا می زند و کمی آنطرف تر ذهن و روح و جسم شخص دیگری را با خود به دنیایی از پلیدی می برد. هر روز بیشتر از قبل سایه سنگین بی عدالتی در گوشه ای از زندگی آدمی سیطره می افکند و کمی آنطرف تر جسمی به خاطر منفی سخن گفتن، طناب دار و چوب فلک را به بدترین شکل ممکن مزه مزه می کند. هر روز در بساط مِی نوشی و عرق خوریِ دیگری، به سلامتی خیلی ها گفته می شود و در سلامتی و غم و اندوه، دیگری جام سلامت را چشم بسته بالا می کشد. هر روز چشم های بیمارمان چشم از روز دیگری باز می کند و چشم باز کردن به امید دنیای دیگری، قلب هایمان را لبریز می کند. و من سایه ی سرد و سنگینی هستم که هر روز همانند بختک در ذهن و روح و جانِ بیمارت جان می گیرد و آنگاست که قرص های مسکن بی مهابا درون دست های بی جانت موج می زند و چراغ سبز خاموشی را درون وجودت بیداد می کند. و من در عجب از این هجوم غم انگیز احساسم که چگونه درماندگی را درون ذهن بیمارم ریشه می افکند و من، درمانده از حال خرابم اینگونه کلمات بی پایه و اساس را درون گوش خسته ات جار می زنم. آنگاست که سهراب وجودم با تلنگر دیگری از خواب بیدار می شود و دوباره سخن گفتن را اینگونه آغاز می کند: دستان سردم را چه کسی خواهد شست، چشمان خیسم را چه کسی خواهد دید، وقتی میان من و تو فاصله ای هست غریب...

۱۲ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰

بیم

و من درون این سکوت، صدایی را کم دارم که تیک تاک ثانیه های از دست رفته را به خاطرم می آورد. عجول نباش، دور نشو، کمی با من بنشین؛ بنشین و با من کمی چای بنوش و قدری همانند گذشته ها با من بخند؛ زندگی در گذر است و بگذار ثانیه هایت خاطرات به یاد ماندنی شود تا بعدها روایت شب های دلتنگیمان را به ارمغان بیآورد؛ کمی با من بنشین و بگذار چای داغ و لب دوز بی بی، قدری رنگ سردی به خود بگیرد و یادمان برود دلتنگی و دلبستگی های شب های بیمارمان چه درد مضحک و احمقانه ای را با خود به همراه دارد. آسمان رو به زوال است و دلتنگی هایش را با خود به همراه دارد؛ این را از فرو ریختن برگ زردی فهمیدم که پاییز را با خود به خاطرم می آورد. هر روز آسمان جای دل های تنگمان می گرید و کمی آن طرف تر شهری را با خود به منجلاب می برد؛ هر روز می میرم و می سوزم و می گریم تا شاید قلب خداوند را کمی به درد بیآورد. بگذار تا آسمان بگرید و بگذار قلب هایمان به یغما برود، بگذار تا این دل بی تو بمیرد و بگذار فغان دلتنگیمان را به آسمان ببرد. 

هرگز از من چون کمان بر دست کس زوری نرفت

این کشاکش در رگ جانم چه کار افتاده است؟


۲۲ نظر موافقين ۱۳ مخالفين ۰

نعت

بهش گفتم: صفات به حرف نیست، بلکه براساس عمل هر موجوده که سنجیده میشه؛ اینکه تو حرف از عمل نیکو و درستکاری بزنی اما در عمل خلاف این حرف ها رو ثابت کنی، در واقع عمل توئه که باعث میشه شخصیت اصلیت به معرض نمایش گذاشته بشه؛ انسان ها همیشه یاد گرفتن که مردم رو براساس چیزی که می بینن قضاوت کنن و این دیدنی ها دقیقا بر می گرده به صفات واقعی هر شخص که در نهایت درون مایه اون فرد رو تشکیل می ده؛ اگر سگ باوفاست، اگر اسب نماد نجابته و اگر شیر دلاوری رو بیداد می کنه، این صفات خوب یا بد دقیقا در رفتارشونه که نمود پیدا می کنه. پس اگر می خوای انسانیت جزوی از وجود تو باشه باید یاد بگیری بیشتر از اینکه حرف بزنی عمل کنی؛ اونجاست که من بهت قول می دم همگی به نیکی ازت یاد کنن...

۱۸ نظر موافقين ۲۰ مخالفين ۰