فابر کاستل هستم،
نويسنده دنياي آزاد.

موقف

منم و یک چمدان بزرگ پر از دوست داشتنت، مسافر راهیم که مقصدی ندارد، زل زده به یک نقطه، به محلی نا معلوم که نگاه سردت را به خاطرم می آورد. منم و یک شب پاییزی و دستانی سرد، گرمایی که به فراموشی آرام می رود، پلک می زنم که بدانی وقت رفتن است، مرده ای که هرگز مرا به یاد نمی آورد. منم و یک دل سیر پر از دلخوشی، آمده ام که قلبت را نشانه روم، دستانِ سردم را چه کسی نادیده گرفت، بیچاره منم که دیوانه می روم. هیچ چیز نگو که وقت رفتن است، آرام می روم که ندانی کی رفته ام، بعد از تو دیگر این دل، دل نشد، فردایی که دیروز را به خاطرم ‌می آورد. من مرده ام، دیروزم را ببین، هر روز به همین منوال سخت می گذرد، گفتن چه فایده این دل که مُرد، مرده ای که مرگ را به خاطرم می آورد.


۱۷ نظر موافقين ۱۴ مخالفين ۰

نفرت

اون یکی خطاب به بغلیش [در حالی که داشت قوطی نوشابه رو توی دستش له می کرد]: "می دونی مرد، من از آدم های قانونمند خیلی بدم میاد، اونا از هر چیزی سر در میارن، می دونن توی اون کتاب کوفتی چی نوشته، حتی بند به بندشم برات از بَرن! اینقدر تو کارشون جدی و گوشت تلخن که حتی نمیشه با یه بشکه عسل قورتشون داد؛ اوه مرد! یکم تو صورت من نگاه کن؛ نمیشه سر به سرشون گذاشت، نمیشه تلافی کارهایی که باهات کردن رو سرشون در آورد، یا حتی جیبشون رو زد! واسه هر کلمه ای یه بندی دارن، کافیه لب تر کنی تا یکی از اون تبصرهای کوفتی رو بزنن تو صورتت و لرزه بندازن توی وجودت... می دونی مرد! از اینکه احساس کنم آدم ضعیفی هستم بیزارم؛ اونا هیچ وقت نمی تونن اینو بفهمن، چون به غیر از اون قانون کوفتی هیچی توی اون مغز پوکشون نمی گذره؛ دلم می خواد یخشون رو محکم بگیرم توی دستم و تف بندازم توی صورتشون و با همه وجودم داد بزنم: تو هیچی نیستی عوضی، هیچی..." 

۲۷ نظر موافقين ۱۵ مخالفين ۲

تهلکه

زندگی نشد نخواهد داشت اگر امپراطوری قلبم متعلق به کس دیگری جز تو باشد؛ در این‌ مختصات صفر، سربازانی آماده نبرد با کسانی هستند که علیه این تمدن قدمی بردارند؛ پنبه را از گوش هایت بردار تا واضح تر بشنوی صدای شیپور قلمروی را که برای جنگ دندان می خاید و فریاد می زند: "نزدیک نشوید؛ این امپراطوری متعلق به کسی است که بر هیچ جنبنده ای رحم نخواهد کرد"؛ ملکه ی رویاهای من، آرام بخواب که من بیدارم برای آسایش روحت و برای زنده نگه داشتن امپراطوری قلبت، و مجازات می کنم هر کسی را که علیه معصومیت تو دندانی تیز کند، به راستی که سزای او مرگ ‌است، و او کسی است که گردنش را در انبوهی از جمعیت، وسط شهر، گردن خواهم زد؛ آرام بخواب آرامش زندگیم که تا زمانی که من زنده ام نمی‌گذارم‌ حتی آب در دل  کوچک معصومانه ات اندکی تکان بخورد...

۲۵ نظر موافقين ۱۶ مخالفين ۰