فابرِکبیر هستم،
نویسنده‌ی دنیای آزاد.

زرکُشت

مَن پُر از بُغضم؛ می‌شنوی صدای هق‌هق‌های شبانه‌ام را، صدای شیون‌های زهرآگین زنانِ وطنم را، صدای سکوت‌های بی‌بدیل هم‌وطنانم را، صدای زیرِ تب سوختن‌های مردان وطنم را، که چگونه چنگ می‌کشد چنگ، گلوی نازکِ بدنم را، که چگونه می‌فشارد قلبِ خسته‌ی بی‌توانم را، که چگونه می‌کُشد نگاه‌های پُرخواهش و معصومانه‌ام را، که چگونه می‌دَرَد افکارهای بیدار و آرمان‌گرایانه‌ام را؛ می‌بینی که چگونه می‌کِشم در بَغَل زانوهای بی‌رَمقم را، چگونه می‌خورم نفرت ِچندین و چندساله‌ام را، چگونه می‌کِشم در گلو زبانِ پُر‌کنایه‌ام را، چگونه‌ می‌بینم نابودیِ ذره ذره‌ی خاکِ وطنم را...

    "به کوروش چه خواهیم گفت؟ اگر سر برآرد ز خاک، اگر باز پرسد ز ما چه شد دین زرتشت پاک؟ چه شد ملک ایران زمین؟ کجایند مردان این سرزمین؟ چرا حال ایران زمین ناخوش است؟ چرا دشمنش این چنین سرکش است؟ چرا مُلک تاراج می‌شود؟ جوان مرد محتاج می‌شود؟ بگو کیست این ناپاک مرد که بر تخت من این‌چنین تکیه کرد!"

۶ نظر موافقين ۶ مخالفين ۵

شونیز

سکوت و تاریکی شب و هوای دو نفره؛ هر دومون به طرز شگرفی لش کرده بودیم روی کاناپه دو نفره و از شرایطی که دچارش بودیم نهایت لذت رو می‌بردیم؛ من تا خِرتِلاق رفته بودم پایین و اجازه می‌دادم نسیم بهاری پوست و روحم رو مثل لطافت پوست یه زن نوازش کنه و اون، صاف به پشتی کاناپه تکیه داده بود و نم‌نمک از چای داغی که توی دستش بود می‌نوشید و جور دیگه‌ای این حس کهنه رو توی وجودش جلا می‌داد. رو کردم بهش و گفتم: "هیچ چیز نمی‌تونه مثل این سکوت شبانه روح منو آروم کنه، این شهر انگاری همیشه خدا همینقدر آرومه" تا این حرف از دهنم خارج شد یکدفعه صدای رد شدن دو تا ماشین سکوت شبانه رو شکست، بدون اینکه نگاهی بهم بکنه خنده‌ی ریزی کرد و گفت: "آره خب، نه همیشه!"، رو به آسمون کردم و با خنده گفتم: "انگاری خدا هم امشب با من شوخیش گرفته!" نگاهم که به پایین برگشت، یکدفعه رو به افق قفل شد و به فکر عمیقی فرو رفتم، از این سکوت انگاری اونم به دلشوره افتاد، بهم گفت: "چیزی شده؟! چرا یکدفعه اینقدر ساکت شدی؟" بهش گفتم: "همیشه از گذر زمان در عجب بودم، گاهی وقتا زمانه انگاری تمام تلاششو می‌کنه تا بهت بفهمونه همیشه اونجوری که فکر می‌کردی نیست، بلکه شرایط خاصم گاهی وقتا تو زندگی ما آدما پا می‌ده! چیزی که عمیقا از این مردم و گذر زمان یاد گرفتم اینه که بدی ها همیشه هر چقدرم بزرگ یا کوچیک باشه از ذهن ما آدما پاک می‌شه، در مقابل خوبی‌هاست که همیشه توی خاطرمون باقی می‌مونه؛ گاهی وقتا چنان دلتنگ یه طرد شده می‌شی که هیچ‌وقت فکرشم نمی‌کردی، گاهی وقتا هم چنان از یه رفیق صمیمی متنفر می‌شی که حتی چنین چیزی رو هم به خواب نمی‌دیدی؛ زمانه هر چقدرم بد یا خوب باشه بالاخره ته تهش هر چی که می‌مونه خوبیه، لااقل من که اینجوری فکر می کنم؛ تو اینطوری فکر نمی کنی؟"، دوباره خنده‌ای کرد و گفت: "آره خب، نه همیشه!"، از حرفش خندم گرفت؛ رو کردم بهش و گفتم: " تو می دونی شبیه چی می‌مونی؟ تو برای من شبیه سیاه دونه‌ای، درسته که خیلی تلخه اما دوای هزار تا درد و مرضه!"، نگاه اندرسفیهانه‌ای بهم کرد و گفت: "یعنی می‌خوای بگی من تلخم؟" از سر‌شوخی آروم بوسش کردم و گفتم: "آره خب؛ نه همیشه!"

۱۱ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰

قمع

بی‌حوصله‌تر از همیشه مشعل در حال سوختن را در درون دستانش می‌گیرد و پله‌های نمناک قدیمی را یک به یک به سمت پایین طی می‌کند. به محیط هم سطح که می‌رسد جلوی درب پوسیده‌ی قدیمی می‌ایستد، نفس عمیقی می‌کشد و سینه‌اش از رطوبت نمناک زیرزمین پر می‌شود. دست دیگرش را بلند می‌کند و دستگیره فلزی سرد زنگ‌زده را درون دستانش می‌فشارد و با آخرین رمقی که درون وجودش باقی مانده آن را می‌چرخاند. درب پوسیده نم‌نمک باز می‌شود و صدای گوش‌خراش لولاهای فلزی محیط تاریک زیرزمین را پر ‌می‌کند. نور مشعل آرام آرام درون تاریکی نفوذ می‌کند و در انتهایی‌ترین جایگاه این دخمه، دست از پیشروی برمی‌دارد. جلوی درب، زیر چهارچوب پوسیده می‌ایستد و به آخرین موجود باقیمانده درون این سیاه‌چاله خیره می‌شود؛ به کسی که آخر این اتاق زانوی بی‌جانش را در آغوش گرفته و به طرز شگرفتی با تاریکی این اتاق قدیمی خو گرفته است؛ صورت ماسیده‌اش مشخص نیست، انگار که آن را بین پاهایش حبس کرده است، کمی دقیق‌تر می‌شود و شواهد صحت این ادعا را تصدیق می‌کند. 


سکوت طولانی‌تری بین آن دو شکل می‌گیرد و ناگهان صدای ضعیف‌تری سکوت هزاران ساله را می‌شکند، صدایی که آرام آرام می‌گوید: "حس مقتولی را درون وجودم احساس می‌کنم که با ضرباتِ گلوله‌ای چند از کُلت کمری به قتل رسیده و آخر پرتگاهی به فراموشی سپرده شده است؛ حس مفلوکی را درون وجودم احساس می‌کنم که با ضرباتِ تازیانه‌ای چند از سگکِ کمربندِ پدر به سیاهی کشیده شده و درون اتاقش به حبسِ ابدی محکوم شده است."، سکوت می‌کند، دیگری سکوت را می‌‌شکند: "فابر، نمی‌خواهی تمامش کنی؟"، صدای ضعیف‌تری ادامه می‌دهد: "فقط برو و در را پشت سرت ببند و هرگز برنگرد، من سال‌هاست که دیگر منتظر آمدن کسی نیستم"، دیگری لبخندی می‌زند، می‌خواهد چیزی بگوید اما صدای ضعیف‌تر میان کلماتش می‌پرد و می‌گوید: "فقط برو، و هرگز برنگرد...". دیگری خیره می‌شود و نفس عمیق‌تری می‌کشد. صدای قژقژ لولاهای درب به گوش می‌رسد و درب کهنه به آرامی بسته می‌شود، و این‌بار اتاق هزاران ساله برای آخرین بار، درون تاریکی خویش به فراموشی سپرده می‌شود.

۱۵ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰