فابر کاستل هستم،
نويسنده دنياي آزاد.

سمع

بهش گفتم: همیشه میگن حرف زدن و نوشتن آدما رو آروم می کنه اما اگه از من بپرسی خیلی مطمئن بهت میگم: "همه ی اینا کشکه!"؛ خیلی وقتا پیش اومده توی شبکه های مجازی با من ساعت ها حرف بزنی و احساس آرامش کنی؛ احساس آرامش ‌کنی و بهم بگی: "فابر، مرسی که هستی"، اما وقتی دقیق تر بشی توی حرکاتت، می بینی که تو اصلا حرفی به میون نیاوردی، بلکه توی سکوتت و تنهایی هات توی صفحه گوشیت خیره شدی و هر چی توی فکرت جولان می داد رو برام نوشتی؛ شاید پیش خودت بگی خب برات نوشتم و آروم شدم اما اگه همچنان از من بپرسی بازم بهت میگم:"همه ی اینا کشکه!"؛ چیزی که تو رو توی این زندگی کوفتی آروم می کنه، نه حرف زدنه و نه نوشتن، بلکه تنها درک شدنه که باعث میشه واسه چند لحظه هم که شده با همه وجودت احساس آرامش کنی، آرامشی که این قوت قلب و انگیزه رو بهت میده که یکی تو زندگیت هست که با همه وجودش درکت می کنه و می فهمتت و حاضر نیستی با هیچ چیزی عوضش کنی؛ اون موقع است که تازه همه چیز برات جالب میشه و زندگی برات طعم و بوی جدیدی می گیره...

۲۵ نظر موافقين ۲۱ مخالفين ۰

بوق سگ

همیشه ادعام می شد توی این قضیه که هیچ کسی توی قلم به گرد پای منم نمی رسه چون همیشه معتقد بودم به این اصل که من برای نوشتن هیچ حد و مرزی ندارم و دوری می کنم از هر چی چهارچوبه، و چنگ میزنم به چهارچوب بی انتهای خودم که مطمئنم فراتر از افکار محدود شده ی همه ی آدماست؛ خیلی ها سعی می کردن با زیر سوال بردنم من رو از ریل نویسندگی خارج کنن اما وقتی می دیدن حریفشون چغرتر از این حرفاست بدون زمین خوردن از میدون فرار می کردن، چون هر کسی که چشید فهمید زمین زدن های فابر، با آدمای دیگه زمین تا آسمون توفیره!

می خوای بجنگی بیا وسط، چرا فکر می کنی من از جنگیدن می ترسم؟ اگر می بینی انگیزه ای ندارم از ترس نیست، باور کنی یا نه، خسته شدم از بس گفتم و هیچکس هیچ وقت نفهمید! من همون گرگ بارون دیده ی پیرم که گوشه گود نشسته و بیشتر از هر چیز نسبت به گذشته نیاز به آرامش داره ولی اگر ببینم خدایی نکرده کسی قراره برام شاخ و شونه بکشه خواهید دید که چطور بدن بی جانشو وسط شهر جلوی چشمه همه ی آدما وارونه آویزونش می کنم!

۲۷ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۱

بوف

متولد فصل بهارم، ولی هیچ وقت بهار رو توی زندگیم نداشتم و ندارم؛ تقویم دیواری هم اینقدر کنج خونه بیداد کرد که خودشم یادش رفت یک سال چهار فصل داره، نه دو فصل! ساعتم عینهو قلب تو سینم، اینقدر زد که تا پایان فصل بعد به خواب عمیقی فرو رفت؛ این اتاقم دیگه چهار کنجش بیانگر ایست زمانه؛ اینجا نه زمانی سپری میشه و نه ساعتی تیک می خوره، تنها بازتاب نور پشت پنجره است که توی هر ثانیه اش رنگ عوض می کنه! تنها دلخوشی فصل های سردم، یک لیوان چای گرم بدون قند با بو و عطر بهار نارنجه که پاییز و فصل های از یاد رفته رو به خاطرم میاره، فصل هایی که با تن های خسته جمع می شدیم دور هم و چای می ریختیم کرور کرور تا بریزه از تنمون هر چی درد و مرضه؛ زمانه هم خیلی نامرد گذشت که آخرم یادمون نداد تلخی یه لیوان چای رو با هیچ چیز نمیشه شیرینش کرد، همونطور که تلخی حقیقت رو با هیچ دروغی نمیشه رنگ و لعاب داد.


از وقتی که همه ترکم کردن فهمیدم اینجا دیگه جای موندن نیست؛ پس تصمیم گرفتم که برم اما ترسیدم و عقب کشیدم؛ چون فهمیدم اگر به خواست خودم برم، جای بعدیم بدتر از جای فعلیم میشه؛ پس تصمیم گرفتم باشم و تنهایی ادامه بدم، اما هر چی بیشتر جلو رفتم فهمیدم از هر چیزی که فرار کنی دنبالت میاد؛ پس دنبالم اومدن و آدمای جدید سر راهم سبز شدن؛ آدمای جدید، رابطه های جدید، مشکلات جدید، دردسرهای جدید و در نهایت یه  شکست جدید توی حادثه های تلخ زندگیم؛ پس تصمیم بزرگتری توی زندگیم گرفتم؛ تصمیم گرفتم چشمامو ببندم و دیگه نبینم، اما در کمال ناباوری هر چی بیشتر ندیدم، خیلی چیزا رو دیدم؛ خیلی چیزا رو دیدم و بیشتر به پوچی رسیدم...


۲۹ نظر موافقين ۱۷ مخالفين ۱