فابر کاستل هستم،
نويسنده دنياي آزاد.

سرشت

گرمای شدیدی حاکم بود؛ ما توی صف بانکی برای انجام یه سری کارهای اداری ایستاده بودیم و توی موجی از شلوغی به این سمت و اون سمت کشیده می شدیم؛ توی این گیر و دار رو کردم بهش و گفتم: "تا حالا به تفاوت بین شهرت و قدرت فکر کردی؟ تا حالا فکر کردی این دو کلمه چقدر نسبت به معنا و مفهومی که دارن متفاوتند؟" خنده ای کرد و گفت: "مگه فرقی هم دارن؟!" یه نگاهی بهش کردم و گفتم: آدما همیشه فکر می کنن که شهرت سرگرم‌ کنندست و قدرت مسئولیت میآره، اما اصلا اینطور نیست! اونا فکر می کنن که اگه کسی مشهور باشه مورد توجه بقیه است و این موضوع خیلی می تونه براشون سرگرم کننده باشه و در عوض فکر می کنن کسی که قدرت داره حتما این مسئله مسئولیت اونا رو زیاد می کنه اما در حقیقت اتفاقی که میفته دقیقا خلاف این رو ثابت می‌کنه!

در نظر بگیر زمانی که تو مشهور هستی تمام حرکات و رفتارت دقیقا توی چهارچوب افکار دیگران قرار می‌گیره؛ تو نمی تونی هر جایی بری و هر حرفی بزنی و اگر اتفاقی برای کشورت بیفته و نسبت به این اتفاق بی تفاوت باشی به شدت از سمت طرفدارانت مورد انتقاد قرار می گیری؛ از طرف دیگه در نظر بگیر که تو یکی از قدرت های مهم مدرسه هستی و کلی از بچه های کلاس زیر دستت حضور دارن و برات نوچه گری می کنن؛ توی شرایطی که دچارشی تو هیچ وقت با این قدرت، فکری برای بهبود محیط مدرسه نمی کنی، بلکه تمام انرژیتو می زاری تا خون بچه ها رو توی شیشه بکنی؛ خوراکی هاشون رو بخوری، پولاشون رو به جیب بزنی و چوب لاچرخ بدخواهات کنی؛ در حقیقت اتفاقی که میفته بیانگر این موضوع هستش که قدرت بیشتر از شهرت سرگرم کنندست و شهرت بیشتر از قدرت مسئولیت میاره...

خیلی از چیزهای که توی زندگی ما آدما تعریف شده است در حقیقت زمین تا آسمون با چیزی که اتفاق میفته متفاوته؛ اینکه ما چطور و با چه اصولی زندگی خودمون رو پیش ببریم ‌به خودمون مربوطه اما چه خوبه که اگر تعریفی توی زندگی ما جا افتادست که از دید بقیه پنهون مونده، کمی نسبت به انجام اون کار با شعورتر باشیم؛ مطمئن باشید این با شعور بودن زیاد راه دوری نمیره...

۱۱ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰

مطلق

زندگی بعضی از آدما مثل عدد صفر می مونه؛ یه طرد شده ی منع شده ی تو سری خورهِ هنجار شکن که نه تنها ارزشی ندارن، حتی هیچ جایگاهی هم توی اجتماعِ به اصطلاح متمدنِ امروزی ندارن! اون ها هیچ وقت ایده آلی توی زندگیشون نداشتن و هیچ موقع حتی برای یک بار هم که شده آرزو یا رویای کسِ دیگه ای نبودن! اون ها فقط یاد گرفتن برن و بیان و مدام توی دنیای سیاه خودشون غرق باشن و هیچ وقت نفهمن که زندگی واقعی، واقعا می تونه چه طعمی براشون داشته باشه!

اون ها هیچ وقت نتونستن پشتوانه ی کسی باشن، چون هر کس که بهشون تکیه کرد فهمید، که تکیه کردن به اون ها فقط ارزش خودشون رو پایین میاره؛ در عوض از اون ها آلت دستی ساختن که هر موقعی جایی لنگ بودن اون ها رو به عنوان قربانی به جلو هدایت می کردن... اون ها هیچ وقت مورد ارزش کسی قرار نگرفتن، بلکه فقط یاد گرفتن بی چشم داشت به دیگران بها بدن، بدون اینکه انتظاری از کس دیگه ای داشته باشن!
 
اون ها تنها قربانیان اول و آخر بشریت هستن که حتی مردن هم براشون بی فایدست؛ بلکه تهی تر از همیشه پا توی مسیر تکراری می ذارن که هیچ ارزش و منفعتی براشون نداره؛ اون ها زندگی می کنن چون چاره ای جز این ندارن؛ چون کاملا به این درک رسیدن که به دنیا اومدن که صفر باشن؛ یه صفر بزرگ، آخر دفتر زندگی، که تعداد غلط هاش حتی از بیست تا هم فراتره...

۱۵ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰

حکم

مرد سرمایه داری تنها با همسرش در شهری زندگی می کرد؛ او فرزندی نداشت و به هیچ کس ریالی کمک نمی کرد. در عوض قصابی در آن شهر بود که به نیازمندان گوشت رایگان می داد.

روز به روز نفرت مردم از شخص سرمایه دار بیشتر می شد. مردم هرچه او را نصیحت می کردند که این سرمایه را برای چه کسی می خواهی؟ در جواب می گفت: "نیاز شما ربطی به من ندارد، بروید از قصاب شهر بگیرید!"

تا اینکه او مریض شد؛ احدی به عیادتش نرفت و هیچ کس حاضر به حضور در تشییع او نشد و در نهایت او در تنهاییش جان داد. اما از فردای آن روز اتفاق عجیبی افتاد... قصاب دیگر به کسی گوشت رایگان نداد! او گفت: "کسی که پول گوشت ها را پرداخت می کرد، دیروز از دنیا رفت..."


منبع: کپی شده از دنیای مجازی (ویرایش شده)

۲۱ نظر موافقين ۱۵ مخالفين ۰