فابر کاستل هستم،
نويسنده دنياي آزاد.

اجابت

به جرات - از نظر درسی- یکی از ضعیف ترین دانش آموزای کلاس بود؛ قدِ بلندُ دستای استخونیُ لاغری داشت و بعضی کلمات رو نمی تونست درست ادا کنه ولی با این وجود خیلی آروم و شمرده شمرده حرف می زد و همیشه یه خنده کاریزمایی روی صورتش بود، از اون خنده های زشتی که به صورتش نمیومد اما به طرز عجیبی خواستنیش می کرد.


طبق روال همیشگی زنگ تفریح توی حیاط داشتیم تاب می خوردیم که یکدفعه پستم خورد بهش؛ یادم نمیاد بحث اصلی سر چی بود ولی مشتش رو آروم حوالم کرد؛ ضربش خیلی کاری نبود اما واقعا دردم گرفت، به خودم که اومدم در کمتر از ثانیه کلی مشت و لگد نثارش کرده بودم؛ بر خلاف بدن ضعیفی که داشت خیلی بیشتر از ضربه ای که زده بود سرش اومده بود اما اون لحظه واقعا هیچی برام مهم نبود؛ تنها صحنه ای که از اون روز یادمه بدنی بود که به شدت درد به خودش می پیچید...


سال ها از اون روز گذشت؛ یکی دوبار توی این چند سال دیده بودمش که برای ثبت نام از این مدرسه به اون مدرسه می رفت، اما از ظاهرش پیدا بود که با این وضع نمرات هیچ جایی توی مدرسه های کشور نداره؛ هر وقت منو می دید از اون دور همون خنده زشت روی صورتش نقش می بست، می دونستم که منو می شناسه و منم به حساب همین شناخت براش می ایستادم و احوالشو می پرسیدم...


خاطرات اون روز هرگز از ذهنم پاک نشد؛ معصومیت آخرین چیزی بود که از اون صحنه برام به یادگار مونده بود، چیزی که بیش از پیش بهم می فهموند ساده از کنارش گذشتی ولی ساده از کنارت نمی گذریم. وضع وجدانم بیشتر از گذشته وخیم شده بود و این عذاب وجدان دیگه به جایی رسیده بود که امونم رو بریده بود تا جایی که دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم: "می تونی یه فرصت دیگه بهم بدی"؛ فکر نمی کردم صدامو شنیده باشه اما...


صبح بود؛ یادم نمیاد چه فصلی بود اما خیابون خیلی خلوت بود. سرمو که بلند کردم با یه قیافه آشنا رو به رو شدم، خندشو که دیدم دیگه مطمئن شدم خودشه؛ تنها نبود، با یکی دو تا از دوستاش بود که داشت می رفت؛ منو که دید ایستاد، هنوزم همون شکلی بود، همون قیافه ی همیشگی؛ یه بادگیر مشکی با یه چکمه بلند؛ می گفت: "توی شهرداری کار گرفته و مسئول جمع آوری زباله ها شده"، به نظر میومد خوشحاله، به نظر میومد که هنوزم منو میشناسه، هر چقدر خواستم بگم: "حلالم کن"، هر چقدر سعی کردم نشد! فقط برای چند ثانیه نگاه بود که بینمون رد و بدل شد، بهش گفتم: " موفق باشی" و بهم لبخند زد؛ خندشو که دیدم قند توی دلم آب شد؛ بیشتر دندوناش ریخته بود اما... اما خندش هنوزم برام خواستنی بود... 


۲۵ نظر موافقين ۱۹ مخالفين ۰

کیش

دلخوش قمار زندگی هستی وقتی تاس رو می گیری توی دستتو با یه تکون شدید همشو می ریزی روی زمین، به امید اینکه بخت باهات یار باشه و شیش در خونتو محکم بزنه، تا با صدای بلند -جوری که همه بشنون- داد بزنی: "نگفتم امشب شانس با منه"، اما حواست نیست که شانس هیچ وقت مسیر زندگیتو تعیین نمی کنه، فقط یه فرصت دوباره بهت میده که شانستو امتحان کنی! مهره تویی که داری دائم دور خودت می چرخی و این زندگیه که داره دائم با تو و احساساتت بازی می کنه که گوشاتو با پنبه پر کنی و چشاتو به حقیقت ببندی تا نبینی چطور با هر بار تاس انداختن و دیدن نتیجه، زندگی هر دفعه چطور یک رو از احساساتتو به معرض نمایش می زاره؛ یه بار خشم، یه بار ناراحتی، بار دیگه لبخند و گاهی وقتا خوشحالی!

شاید واقعا باورت شده که شکست ناپذیری اما از من بشنو که آخر بازی ها رو تنها مرگه که مشخص می کنه؛ وقتی باختی گریه نکن، وقتیم که بردی باور نکن؛ درسته پشت هر سختی گشایشی هست اما پشت هر بردی هم شکست بزرگی هست، پس دلخوش شانس و اقبال و اینجور چیزا نباش، تنها قوی باش و محکم سر جات وایسا که این قصه سر درازی داره...
۲۴ نظر موافقين ۲۲ مخالفين ۰

وازدگی

بی اجازه بلندش کرده بودم؛ شاید با خود می پنداشتم که زرنگی است اما خود خوب می دانستم که همه آنها ناشی از فکر بیماری است که هیچ جوره نمی تواند حس پر از خواهش درونم را ارضا کند. شاید در نگاه اول مانند روزهای قبل شبیه به لیوان قهوه می آمد، اما آن روز به نظرم رنگی به مثال زهر و بویی بسان خیانت می داد. دین می گفت: "حرام است"، روح می گفت: "مگر نمی شنوی چه می گویم؟ حرام است" اما جسم می گفت: "آه، بیزارم از تک تکتان" و جرعه ای تلخ از آن می نوشیدم. روح می گفت:"بس است"، دین می گفت: "عذابی سخت نزدیک است" و جسم گوش هایش را می گرفت و من جرعه ای دیگر از آن می نوشیدم.


حال لیوان به نصفه رسیده است؛ بی انگیزه به آن نگاهی می اندازم؛ احساس می کنم مرز بین خلاء و قهوه، مرز بین حرص و اجبار است که بی چشم داشت از آن نوشیده ام و حال دیگر انگیزه ای برای خوردن ادامه آن ندارم. لیوان نصفه شده را به حال خویش رها می کنم چون می دانم او بسان سیب گاز زده ای است که همه او را می بینند اما کسی به آن دست درازی نمی کند. چشم هایم را می بندم و لیوان تلخ را به یکباره سر می کشم و لیوان خالی از زهر را با همه ی وجود به سمت دیوار خالی روانه می کنم. به خود که می آیم من ماندم و اتاق خالی و لیوانی که دیگر لیوان نیست، بلکه به هزار تیکه تبدیل شده است. ناخودآگاه می خندم و بار دیگر با صدای بلندتری می خندم زیرا که حال من ماندم و اتاق خالی و زهری که درون سیرابیم جولان می دهد؛ زهری که نه به نام زهر بلکه به نام دین روح خسته ام را به یکباره درون خود پاره پاره می کند.


۱۹ نظر موافقين ۱۳ مخالفين ۰