فابر کِی هستم،
نویسنده‌ی دنیای آزاد.

جام‌جهانی چشمات

چگونه توصیفت کنم، وقتی برق نگاهت این‌گونه سَخت، هوش از سرِ مَدهوش من بُرده است؛ چگونه به زبان جاری‌ات کنم، وقتی سیاهیِ چشمانت این‌گونه سَخت نفس از جانِ بی‌جانم بُریده است؛ و چگونه کِلکِ دستانم را آغشته کنم، وقتی جوهره‌ی وجودت این‌گونه سَخت تقدیر سفیدبختانه‌ی زندگیم را بسان شب حکاکی کرده است. می‌خواهم جارت بزنم؛ می‌خواهم نَنگ‌آورترین پادشاه زمانه شَوم و صَد هیچ مغلوب رعد و برق نگاهی شَوم که امپراطوری قلبم را به جهنمی سوزناک مبدل کرده است؛ می‌خواهم همانندِ کودکی هشت ساله، دیوانه‌وار دَر پسِ کوچه پَس‌کوچه‌های خیابان بِدَوَم و تِیله‌های گِرد و تیره‌ی چشمانت را در دست، به رخ عالم و آدم و خُدای بی‌همتایم بِکشم، کُفر بگویم و کافر شوم و سجده کنم به مَلکوتی، که به جای سیاهیِ خانه‌اش، تیرگی چشمانت را درون خاطرِ خسته‌ام بیداد کرده است. و این‌گونه سَخت، من مستاصل نگاهی مَستم که ناخودآگاه مرا طعمه‌ی گردابِ عظیمی کرده است؛ گردابی که داوطلبانه غرق در احساس آنم و برای رهایی از آن، دست به هیچ تقلایی دراز نمی‌کنم؛ گردابی که می‌دانم مرا به سوی سقوطی ابدی فراخوان می‌کند، سقوطی که ناعادلانه از مَن، مَنِ دیگری می‌سازد! و چه سقوطی شیرین‌تر از این، وقتی ارمغانش، جام‌جهانی‌ِ چشم‌هایت باشد.


 جهت شرکت در این چالش، با بالاترین احترامات، دعوت می‌کنم از دو دوستِ ارزشمند، حوای‌عزیز (دختری از نسل بهشت) و یاسونِ گرانقدر (پسری از دیار مریخ)

۱۶ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰

طرز

زمان هیچ‌وقت حقیقتی را برملا نکرد؛ هیچ‌وقت روی واقعی کسی را به ما نشان نداد؛ او تنها توانست تغییر دهد، نه در باب زمان، بلکه تنها در برابر تغییرات! زیرا که زندگی هر لحظه‌اش دستخوش تغییرات مویرگانه‌ای است که تغییرات عظیمش را تنها پس از سال‌ها گذر می‌توانیم دریابیم! انسان‌ها نیز همانند همان سنگ، همان کوه و همان زندگیِ فانی، دستخوش تغییراتِ عظیمی هستند که زمان در آن نقشی ندارد؛ شما تنها روی واقعی کسی را می‌بینید که در طول زمان تغییر کرده است، نه آن چهره‌ی ناپیدایی که فکر می‌کردید تمام مدت از شما پنهان گشته است. اگر خواهان شناختن هستید دست از انتظار کشیدن بردارید؛ دوری کردن تنها از دست دادن لحظاتی است که می‌تواند به دستِ پرتوان شما معنا و مفهوم شیرین‌تری پیدا کند؛ دست از دوری کردن بردارید و کمی نزدیک‌تر شوید، آنگاه خواهید دید که چهره‌ای که تمام مدت برایتان نامفهوم تداعی گشته، چطور همانند سپیده‌ی صبح، تمام زیر و بم و زیبایی‌هایش را به رخ کنجکاوتان می‌کشد.

۹ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰

زعم

جلوی آینه بی وقفه نَایست، حقیقتی که درون جیوه به دنبال آن هستی، پشت نقابی از آرایشِ غلیظ مخفی شده است؛ دست بالا بگیر و گریم‌های کذاییت را پاک کن؛ بعد از آن خواهی دید که حقیقت چگونه جلویِ چشمانِ زارت قد علم می‌کند. این عکس‌العمل بی‌رحمانه‌ای نیست؛ جواب خط همیشه خط بوده است، به همان اندازه و خلاف جهت آن! پریدن نقشه‌ی پلیدانه‌ی تو بود که کورکورانه به آن رنگ دادی؛ فکر می‌کردی از پسِ پریدنی دستی خواهد آمد، یادت نبود دستی که تمام مدت انتظارش را می‌کشیدی، قبل‌تر به دستِ بیمار خودت کوتاه شده است. حال که طعم زمین سفت را چشیده‌ای، درون دریای بی‌کرانِ هستی دست و پا نزن؛ تو شناگر ماهری نبوده‌ای، اما با این وجود بلندپروازی را انتخاب کرده‌ای، پس آرام بگیر و مرگ را به هیچ چشم‌داشتی بپذیر! سر بی‌گناه شاید تا پایِ دار رود اما بالایِ دار هرگز! پس هروقت خودت را آن بالا دیده‌ای، تلنگرِ اول را به خودت بزن! کسی که درون خوابی عمیق فرو رفته است هرگز نمی‌تواند دیگری را نیز بیدار کند. سقوط همیشه سقوط بوده است و این‌گونه سخت تباهی را برای تو در آغوش می‌کشد؛ از عروج تا هبوط، با تمام وجود و به سویِ ارتفاعی پست!

۶ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰