فابرِکبیر هستم،
نویسنده‌ی دنیای آزاد.

دد

با من، همانند یک حیوان رفتار کن! با من همانند یک حیوان رفتار کن، همانند کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، همانند کسی که دیگر معصومانه‌ای برای تداعی کردن ندارد، و کسی که همانند گرگی زخمی، کل جنگل را برای پایمال کردن خونت، به خاک و خون می‌کشد!


با من همانند یک حیوان رفتار کن؛ نه یک اهلیِ پای‌به‌پای یار، نه یک چهچه‌زن آزاده در قفس، نه یک پنجول‌کشِ ملوسِ چشم آبی، و نه یک نگهبانِ واق‌واق‌تبارِ سکوتِ نیمه‌شب؛ بلکه همانند کسی که صدای سوزناکش تن بی‌جانت را به لرزه در می‌آورد، و کسی که پا به پای قدم‌هایت قدم بر‌می‌دارد تا هر قدمش تو را یک قدم به سمت چیزی که تمام عمر از آن واهمه داشتی رهنمود کند! بگریز و فرار کن! زیرا که در اینجا صدای نفس‌های خوف‌انگیز موجودی به گوش می‌رسد که دندان‌های تشنه به خونت را از میان تاریکی سیقل داده است؛ بگریز و فرار کن، زیرا که حمله نکردن سریع نشانه‌ای از برای زمان است، برای تو، تا، تا آنجایی که در توان داری از آن محل دور شوی، زیرا که او از هیچ‌چیز به اندازه‌ی بازی با طعمه خویش لذت نمی‌برد.

۴ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰

لوم

بهش گفتم: انتقاد کردن از دیگران بده، هر چقدر این انتقاد شدیدتر باشه، بدترم می‌شه؛ زمانی که تو از یک نفر کدورتی به دل داری، سعی کن رو در رو حرفاتو بهش بزنی، حتی اگر نمی‌تونی این مهم رو به سرانجام برسونی هیچ‌وقت گِله‌هاتو پشت سر به کس دیگه‌ای نگو؛ مطمئن باش اون فردی که داری باهاش درد و دل می‌کنی هم برای خودش مَحرم اسراری داره، و خیلی بد می‌شه اگر آخر این زنجیره به کسی ختم بشه که اون فرد، فرد مورد نظر تو باشه!


انتقاد کردن همیشه با ناراحتی همراهه؛ تقریبا کثیر مردم از انتقاد شنیدن بیزارن؛ حالا اینکه از چه چیزی می سوزن، این معیار سوختن و ساختن برای هر کسی یه جوری تعریف شده است! اگر غیبت طرفت رو بکنی و به گوشش برسه، ناراحت می‌شه، اگر رو در روشم بهش همین حرفا رو بزنی، بازم ناراحت می‌شه! اما تفاوتی که بین این دو مورد وجود داره دقیقا همون چیزی هست که شخصیتت رو می‌سازه.


در نظر بگیر وقتی طرف حرفاتو بشنوه و بعد از کلی ناراحتی، غم و غصه‌هاش فروکش کنه، اون موقع است که منطق جایگزین احساس می‌شه و تو با توجه به معیارت قضاوت می شی؛ اگر ببینه که حرفاتو بهش نزدی و غیبتش رو کردی، می‌فهمه که چقدر انسان آبزیرکاه و دورویی هستی، همین باعث می‌شه که اعتمادش نسبت بهت سلب بشه؛ اما اگر ببینه که رو در رو و بی‌واسطه حرفاتو بهش زدی، درسته ازت ناراحت می‌شه اما ته تهش دیگه اون قضاوت‌های بد رو در موردت نمی‌کنه، اتفاقا برعکس، یه جور خیلی خاص‌تری بهت اعتماد می‌کنه!

۱۹ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰

کماسی

در زندگیِ شخصیم، هیچ فردی نبود است تا به من بگوید: "تو می توانی؛ تو از پسش برمی‌آیی؛ من در تو می‌بینم که چقدر انسان توانایی هستی؛ من به توانایی‌هایت از صمیم قلبم ایمان دارم"، هیچ فردی نبوده است تا دلگرمی و پشتوانه‌ام باشد تا به من بگوید: "به جلو حرکت کن، من همیشه کنارت هستم؛ تا آخرین نفس پشتت هستم؛ تا آخرین قدم پا به پایت هستم؛ تا من را در زندگیت داری، غم نداشته باش"؛ نه آنکه نبوده‌اند، بوده‌اند، اما آنها خانواده‌ام نبوده‌اند؛ نه پدرم بود، و نه مادرم، و نه حتی خواهر و یا برادرم؛ تنها یک مشت انسان غریبه بوده‌اند که حرف‌هایشان و کلمات‌شان هیچ وقت جای کاستی‌های پدر و مادر را پر نمی‌کردند؛ حتی نمی‌توانستم به راست و یا دروغ بودنِ حرف‌هایشان ایمان داشته باشم و تنها چیزهایی که می‌توانستم در مقابل این کلمات از خود بروز دهم، کلمات کلیشه‌ای از این قبیل بود: "ممنونم از اینکه هستی و ممنون‌تر از آن، از اینکه کنارمی؛ ممنونم از اینکه به من قوت قلب می‌دهی؛ ممنون برای همه چیز؛ خداوند را شاکرم از اینکه دوست خوبی مثل تو را به من هدیه کرد؛ ممنونم از اینکه به من انرژی می‌دهی"، اما زمانی که دوباره تنها می‌شدم و ثانیه‌ها می گذشت، باز هم دوباره به حالت قبل باز می‌گشتم و دوباره در اتاق حزن و اندوهم پناه می‌بردم، اتاقی که هیچ ایمان و باور قوی در آن وجود نداشت تا به من این قوت قلب و اعتماد به نفس درونی را هدیه دهد که من هم می‌توانم از پس تمام آرمان‌های زندگیم بر بیایم.

تنها چیزهایی که باعث می‌شد باز هم سرپا باشم و قوی بیاستم باورهای هرچند واهی خودم بوده که هر چند وقت یک‌بار در درونم می‌شکست و مجبور می‌شدم دوباره یکی دیگر را از نو بسازم. من هنوز هم زنده‌ام و هنوز هم‌ نفس می‌کشم و احساس می‌کنم تنها دروغ‌هایی که همیشه می‌شود از صمیم قلب باورشان کرد دروغ‌هایی هستند که پدر و مادر به خورد کودکشان می‌دهند؛ دروغ‌هایی که از صمیم قلب می‌توان دوستشان داشته باشی. حتی اگر این کلمات راست بوده باشند و از دهان پدر و مادر خارج نشوند، هیچ‌وقت نمی‌توانند بتی را از تو بسازند که یک پدر و یا مادر از تو می‌سازند. حتی اگر تمام دنیا بسیج شوند و شهادت دهند و به تو بگویند: "ما از صمیم قلبمان، صادقانه تو را باور داریم"، باز هم احساس می‌کنم یک جای کار می‌لنگد؛ انگار که هیچ‌چیز، هیچ‌وقت سرجایش نبوده است، مثال هیچ‌کسی که هیچ‌کس نتوانست جای خالی آن را به دلخواه پر کند...


۲۸ نظر موافقين ۱۹ مخالفين ۱