فابر کِی هستم،
نویسنده‌ی دنیای آزاد.

گجسته

غروبِ پاییزی هم هوایِ خسته و بارانیِ دلِ غمگینِ من است، آنگاه که کاسه‌ی برگشتن‌ات، زیر بارانِ سیل‌آسای پاییزی، همچون کاسه‌ی صبرِ دلم، هر لحظه لبریز و لبریزتر می‌شد و سوء‌قصدِ رفتن‌ات، درون اتوبوسِ شیشه‌ای، هر لحظه از من و قلبِ نداشته‌ام دور و دورتر. این چه عشقی است که هر لحظه نبودن‌اش را زیر گوش باد فریاد می‌زنم و این چه عذابی است که با هر قدم برداشتن‌اش، روح و جسم و قلب و فکر و خنده‌هایم را با خود به حراج ابدی می‌برد و منِ عریان شده‌ی مفلوکِ زمین خورده را، درون شهرِ بی‌کسی‌هایم رها می‌کند. این چه ماتمی است که دیگری می‌بیند و می‌پندارد که چه آرامش عجیبی درون آن نهفته است، به ناگاه دست بالا می‌برد و بودنش را طلب می‌کند و نمی‌داند، آرامشی که تمام این سال‌ها از من به ناگاه تراوش ‌شده است، آرامش ابدیِ شهرِ سوخته‌یِ قلبِ من است؛ شهرِ نفرین شده‌ا‌ی که هیچ سکنه‌ای حاضر به زندگی کردن در آن نیست؛ حتی برای چند ثانیه!
۰ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰

نسخ

هوای گرمُ، سایه‌ی درختُ، بَعدازظهرِ تکراری؛ سیگار رو لبمُ، سَرَم توی دستام جا خوش کرده بودند؛ اینقدر ترافیک فکری توی سرم ویراژ می‌داد که دلم می‌خواست کل روز رو پاکت به پاکت و ثانیه به ثانیه توی همین هوای گرم و بَعدازظهر سگی جا خوش کنم؛ سنگینی سَرَم بیشتر از سنگینی افکارم روی دستام فشار وارد می‌کرد و هیچ‌چیز نمی‌تونست به جز لول نخ کردن و دود کردنِ تک به تکِ سیگارهای کثیفِ توی پاکت، حال دلم رو بهتر کنه. انگار که با خودم لج کردم؛ انگار که منتظر کسیم تا بیاد و بهم بگه: "اینقدر سیگار نکش" تا با غصب تمام، مشتای پر از نفرتم رو توی دندوناش خورد کنم؛ انگار که با عالم و آدم پدرکشتگی دارم و یه بدبینی پستی رو نسبت به تک تکشون یا همه دارم. دارم می‌میرم از سردرد و حس میگرنی‌های روی تخت بیمارستان رو دارم، حس خط صافه نوار سفید قلبی رو، که هر چی بیشتر جلو می‌ره، بیشتر این دید رو به اطرافیان می‌ده که دیگه امیدی براش نیست. آهای تو که امید داری به زندگیت، هی شوک امیدت رو محکم به سینه‌های من نزن، شاید این حرکت نقطه‌ی روشنی برای زنده کردن دوباره‌ی مرده‌ها باشه، اما اون فکری که توی سرت داری جولان می‌دی شامل حال و روزِ دل من نمی‌شه، چون آدمی که توی گور دنبالش می‌گردی خیلی وقته که از اینجا رفته؛ من همون مر‌ده‌ی متحرکیم که بی نفس و بی امید به زندگیش ادامه می‌ده، مثل مسخ شده‌ای که به جز زل زدن به نقطه‌ای نامعلوم و فدا کردن خودش برای آرمان‌ها و آرزوهاش، کار دیگه‌ای از خودش و دلش ساخته نیست. پس هر چقدرم که بگی نکش، هیچ توفیری به حال و روزِ خرابِ من نداره؛ چون این همون چهارچوب زندگیِ منه؛ یه صندلی خالی، یه بعدازظهری تکراری و پاکت‌های که هر روز بیشتر از قبل، تبدیل به لاشه‌های سوخته‌ می‌شن و هرگز تمومی ندارند.

۳۰ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۲

تواهی

آفتاب، بار دیگر طلوع می‌کند و رُخ دیگری، درون آینه‌ی شیشه‌ای پدیدار می‌گردد. آینه می‌خندد و رخ می‌بیند و دیگری هیچ نمی‌گوید. آینه این‌بار بلندتر می‌خندد و رخ بی‌توجه به واکنش او، دیگری را درون آینه‌ی شیشه‌ای بیداد می‌کند. آینه به سخن می‌آید، دست به گریبان دیگری می‌برد و با فریاد بیداد می‌کند: "با من بخند، با من حرف بزن؛ این سکوت کذاییت مرا تا سر حد مرگ، دیوانه می‌کند؛ چیزی بگو که صدای خسته‌ات را کم دارم"، رخ می‌بیند و دیگری هیچ نمی‌گوید، آینه به خشم می‌آید و دیگری را دست به گریبان تکان می‌دهد؛ فریاد می‌کشد: "با من حرف بزن، با من چیزی بگو"، دیگری به خشم می‌آید و انگشتان گره کرده‌اش را درون سینه‌ی بلورینش فرود می‌‌آورد؛ رخ می‌شکند و آینه تیکه و پاره بر زمین می‌ریزد؛ خون می‌چکد و زمین غرق در خون و بی‌آلایشی می‌شود؛ آینه این‌بار می‌گرید و سکوت این‌بار می‌شکند و این‌بار مغز به‌ جای روح و زبان به جای چشم سخن می‌گوید: "کم دارم؛ جای گلوله‌ات را، درون مغز تو خالی‌ام".

۱۱ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰