فابر کاستل هستم،
نويسنده دنياي آزاد.

غائله

باور تو چیست، از واقعیتی که حقیقت است اما به یکباره برای تو گنگ تلقی می‌شود؛ باور تو چیست، از حرکت آخری که به نفع تو است اما به یکباره بر علیه تو تمام می‌شود. شاید می‌پنداری که مبادا لودگی را پیشه کار خود قرار داده‌ای که اینگونه سرنوشتی تلخ برای تو رقم خورده است؛ شاید نیز می‌پنداری که مبادا سهوا خبطی کرده‌ای که اینگونه شاه شطرنجت از یک سرباز فَکَسَنی ضربه خورده است. آری که این گونه است سوختن و تن دادن به سرنوشت تلخی که به دستان تو پاره پاره شده است؛ آری که این گونه است مردن و جان دادن با تیری زهرآلودی که به دستان پلید من روانه شده است. بازی را از بالا ببین تا دریابی چگونه فتنه‌ای، تو را گریبان گیر شده است؛ بازی را از سوی دیگر ببین تا دریابی چگونه قلبی، دلتنگِ دیدارِ روی تو شده است. هر چند این پایان بازی است، مردگی با حرکت آخر تو آغاز شده است؛ هر چند این شروع دیگری است، فتنه‌گر با پایان تو آباد شده است.

۲ نظر موافقين ۵ مخالفين ۰

استیلا

بهش گفتم: انسان در واقع مثل یک فانوس روشن می مونه؛ جسم خوده فانوس و روح روشناییه اونه. زمانی که تو در مقابل یک نور محض می ایستی، همیشه تاریکی پشت سر تو شکل می گیره، جوری که سرتو برگردونی می تونی تاریکی رو به چشم ببینی؛ اما زمانی که در مقابل تاریکی محض می ایستی، هیچ وقت نور پشت سر تو شکل نمی گیره و اگر دقیق تر نگاه کنی متوجه می شی که هیچ اثری از نور، دور ور تو نیست. شاید پیش خودت بپرسی چرا؟ و من به تو می‌گم که نور در واقع درون بدنت شکل گرفته، دقیقا مثل همون فانوس که نور رو با خودش به همراه داره. تاریکی به هیچ عنوان توی درون انسان جایی نداره و اگر احساسی از تاریکی توی وجودمون داریم، در واقع القای تاریکیِ محیطمونه که به درون ما منتقل شده. فانوس رو در نظر بگیر، وقتی ما نور اون رو کم می کنیم، تاریکی بر روشنایی مسلط میشه اما به هیچ عنوان نمی تونه روشنایی رو به صورت کامل از بین ببره، در واقع اگر تاریکی توی وجودمون هست به خاطر کم کردن نور همون فانوسه که باعث شده این رخداد به شکل خیلی حادی شکل بگیره. همیشه یادت باشه تاریکی و روشنایی هیچ وقت به صورت کامل از بین نمیرن بلکه اگر بهش توجه نکنیم توی حداقل ترین حالت خودشون به صورت ثابت باقی می‌مونن، مثل همون تاریکی توی نور محض، مثل همون روشنایی در اسارت تاریکی! اگر می خوای فانوس درونت همیشه پرنور باقی بمونه سعی کن که همیشه تسبیح خدا رو به یاد داشته باشی و انجامش بدی، چرا که روح ما از جنس خداست و اگر اهمیتی برای به یاد داشتن خدا هست در واقع این برمیگرده به روح درونمون، و یاد و خاطره خداوند باعث میشه که همیشه در تاریکی با چشمانی باز به سمت هدفی که توی قلبمون و ذهنمون داریم حرکت کنیم. برای به انجام رسوندن این مهم حتما لازم نیست که واجبات رو به سرانجام برسونیم، در حداقل ترین حالت ممکن حتی اگر ذکر خدا رو همیشه بر لب هامون جاری کنیم خواهیم دید که چه اثر شگرفی رو می تونه توی ذهن و روح و قلبمون به یادگار بذاره.

۱۷ نظر موافقين ۱۱ مخالفين ۰

کژ

یک دنیا تمایز وجود داشت بین حقیقت و ایده آلی که باورش داشته‌ام؛ هر چه همانند درخت، شیاری به شیارهای قبلی زندگیمان اضافه می‌شد بیشتر باورمان می‌شد که زندگی حقیقتی محض است نه رویایی خیال انگیز؛ چه کسی گفت با هر بسته شدن دری، در دیگری در حال باز شدن است؟ من صدای با هم بسته شدن درهای زندگیم را شنیده‌ام و اگر دریچه‌ای موجود بود مسیر تحمیلی بود که بر من وارد شده بود و من چاره ای جز عبور از آن مسیر تحمیلی نداشته‌ام! یاد کودکیمان بخیر که می پنداشتیم همیشه آخر تمام داستان های زندگی‌امان همانند تمام داستان های شنیدنی شبانه‌امان پایان شیرینی دارد اما چه ساده بودیم که نفهمیده‌ایم حتی داستان ها و قهرمان های شیرین کودکیمان، خیالی بیش نبوده‌اند و اگر پایان شیرینی چشم انتظارِ عمرِ کوتاهمان بود تنها در خواب های شامگاهی شاهد وقوع آن بوده‌ایم؛ با فرض آنکه خواب های دیگرمان به کابوس ملال آوری تبدیل نشده باشند. چه ساده بودیم که می پنداشتیم با هر سقوطی، دستی خواهد آمد، با هر تهدیدی، پدری خواهد آمد، و با هر دردی، مادری ظهور خواهد کرد... گاه باید چشم هایمان را ببندیم و در نهایت واهمه با حقیقتی رو به رو شویم که تا به آن روز ترس هایمان مانع از انجام چنین مهمی می شدند. گاه باید همانند مرده های متحرک از زیر خاک بلند شویم و کمری که بر اثر فشارهای تحمیلی خم شده است را راست کنیم و قدم در مسیر دردآوری بگذاریم که هیچ کس حتی عزیزانمان نیز یارای فریادهایمان نیستند. آری که چنین است راه رسیدن به رستگاری؛ همراه با ترس، به دور از خیال و پشتوانه ای دلگرم کننده، در مسیری که هرگز "ردپا" در آن معنا نگردیده است...

۱۰ نظر موافقين ۱۳ مخالفين ۰