فابر کاستل هستم،
نويسنده دنياي آزاد.

مرئی

به هر فلاکتی بود بالاخره رسیدیم اون بالا؛ عرق بود که فقط از پیشونیمون سرازیر می شد؛ جای واقعا بکری بود؛ نسیم خیلی خنکی می وزید و به خودت که میومدی شهر بود که فقط زیر پاهات جولان می داد؛ یکم که نفسش جا اومد برگشت بهم گفت: خب، اینم بالاترین نقطه ی شهر، دقیقا همونجایی که قولشو داده بودم؛ یه نگاه دوباره ای به شهر کردم و گفتم: عجب جای سقوطیه! چشمام به شهر بود ولی احساس کردم میخ شده بهم، سرمو که برگردوندم دیدم زل زده تو چشام، همون نگاه همون لبخند، پرسید: چرا سقوط؟ گفتم: این یه اصله، هر وقت به بالاترین نقطه ی زندگیت برسی قدم بعدیت سقوطه! پرسید: دوست داشتی الان اون پایین باشی؟ لبخند سردی زدم و گفتم: اما من هنوزم اون پایینم؛ نگاهی بهش کردم و گفتم: به نظرت تغییر نکردم؟ یه نگاهی بهم کرد و گفت: چرا، چاق تر شدی! گفتم: اره خب، زندگی عجیب ساخته! گفت: ساختی یا سوختی؟ خندم گرفت با حرفش؛ گفتم: چه فرقی می کنه، بسوزی هم باس بسازی! دست کردم تو جیبم و دو نخ سیگار در آوردمُ گرفتم سمتش؛ گفتم: انتخاب کن! یه نگاهی بهم کرد و گفت: این دو تا که هر دوش یه مارکه! بهش گفتم: دقیقا، گاهی وقتا چاره ای جز این نداری! زندگی با آدم روراسته، تو چی؟ یه نگاهی بهم کرد و گفت: نمیدونم... راستی، میای جیغ بکشیم؟! لبخندی زدم گفتم: جیغ؟! هوووووم، بریم...


۳۰ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۱

فرتاک

دوران دبیرستان بود؛ با یکی از رفقای قدیمی توی یکی از دبیرستان های سطح پایینِ شهر ثبت نام کردیم و با اینکه اوضاع بچه های اونجا زیاد جالب نبود اما همینکه کنار هم بودیم و خوش می گذروندیم خدا رو شکر می کردیم.


اون سال درگیر یه ناظم خیلی تند اخلاقی شده بودیم که با اینکه بیرون از مدرسه آدم خیلی با اخلاق و آبرومندی بود ولی برعکس داخل مدرسه همه رو به صلابه می کشید و کلا رحم و مروتی به کسی نداشت! از اون آدمای عشق بلندگو بود که یه میکروفون بیسیم همیشه توی دستش می گرفتُ صدایِ گوش خراشش رو از پشت تریبون رو سر ما آوار می کرد.


یکی از مشخصه های خیلی بارزی که شاملش میشد و از چشم هیچ کسی پنهون نبود پاهای بدون جوراب داخل کفشش بود که از اون برای ما سوژه ای می ساخت که ناخودآگاه کل روزمون رو می ساخت! اینگاری این تندی زیادی این حق رو به ما می داد که دور از چشمش توی اون نقطه ی کور بشینیم و هرهر به ریش نداشتش بخندیم!


زنگ آخر بود که یکی از استادا به علت نامعلوم نتونست سر کلاس درس حاضر بشه؛ داشتیم توی حیاط وول می خوردیم که یکی از بچه ها پیام آورد که می تونید برید خونه هاتون؛ بارُ بندیل رو جمع کردیم که بریم که یکدفعه شیطنتم گل کرد! رو کردم به بچه و گفتم: "می خوام برم پیش ناظم و بهش بگم چرا شما هیچ وقت جوراب نمی پوشید!"؛ منتظر عکس العمل بچه ها نشدم و رفتم سمتش و به خودم که اومدم دیدم چند تا از بچه ها با فاصله دنبالم اومدن تا شاهد این واقعه باشن! سوژه آماده بود اما...


وقتی بهش رسیدم دیدم با یکی از پدر بچه ها در حال خوش و بش کردن و اصلا از اون قیافه عبوس و نفرت انگیز هیچ خبری نیست؛ راستشو بخوایین خواستم بهش بگم اما وقتی مَرده رو کنارش دیدم یه لحظه از بردن آبروی کسی ترسیدم! پشت سرمو که نگاه کردم دیدم هنوزم همون بچه ها حضور دارن و مثل گرگ منتظر سوژه جدیدن تا مثل بمب توی کل مدرسه بترکوننش؛ رو کردم سمتشُ بهش گفتم: "اجازه هست بریم خونه هامون؟"، بر خلاف چیزی که تصور می کردم با خوشرویی جوابمُ داد و همه ما رو با احترام راهی خونه هامون کرد.


سالها از اون روز گذشت... ما به دلایلی مجبور شدیم خونمون رو بفروشیمُ توی یه محله جدید ساکن بشیم. الان سال هاست که به صورت تصادفی همدیگرو می بینیم و کلی با هم خوش و بش می کنیم اما این بار نه به اسم ناظم مدرسه بلکه به اسم همسایه بغلی که حالا اسم هم محله ای رو به دوش می کشه!
 


با اینکه هیچ وقت اون حرف رو بهش نزدم اما هر بار که می بینمش عجیب از خودم خجالت می کشم که چطور می تونستم با آبروی یک فرد بازی کنم. زمونه خیلی عجیبه؛ احساس می کنم برای هر کسی یه نقشه هایی داره؛ خوبه که حتی حواسمون به فرداهامونم باشه؛ خدا رو چه دیدین شاید برای شما هم نقشه هایی داشته باشه...


۲۸ نظر موافقين ۲۷ مخالفين ۳

اجابت

به جرات - از نظر درسی- یکی از ضعیف ترین دانش آموزای کلاس بود؛ قدِ بلندُ دستای استخونیُ لاغری داشت و بعضی کلمات رو نمی تونست درست ادا کنه ولی با این وجود خیلی آروم و شمرده شمرده حرف می زد و همیشه یه خنده کاریزمایی روی صورتش بود، از اون خنده های زشتی که به صورتش نمیومد اما به طرز عجیبی خواستنیش می کرد.


طبق روال همیشگی زنگ تفریح توی حیاط داشتیم تاب می خوردیم که یکدفعه پستم خورد بهش؛ یادم نمیاد بحث اصلی سر چی بود ولی مشتش رو آروم حوالم کرد؛ ضربش خیلی کاری نبود اما واقعا دردم گرفت، به خودم که اومدم در کمتر از ثانیه کلی مشت و لگد نثارش کرده بودم؛ بر خلاف بدن ضعیفی که داشت خیلی بیشتر از ضربه ای که زده بود سرش اومده بود اما اون لحظه واقعا هیچی برام مهم نبود؛ تنها صحنه ای که از اون روز یادمه بدنی بود که به شدت درد به خودش می پیچید...


سال ها از اون روز گذشت؛ یکی دوبار توی این چند سال دیده بودمش که برای ثبت نام از این مدرسه به اون مدرسه می رفت، اما از ظاهرش پیدا بود که با این وضع نمرات هیچ جایی توی مدرسه های کشور نداره؛ هر وقت منو می دید از اون دور همون خنده زشت روی صورتش نقش می بست، می دونستم که منو می شناسه و منم به حساب همین شناخت براش می ایستادم و احوالشو می پرسیدم...


خاطرات اون روز هرگز از ذهنم پاک نشد؛ معصومیت آخرین چیزی بود که از اون صحنه برام به یادگار مونده بود، چیزی که بیش از پیش بهم می فهموند ساده از کنارش گذشتی ولی ساده از کنارت نمی گذریم. وضع وجدانم بیشتر از گذشته وخیم شده بود و این عذاب وجدان دیگه به جایی رسیده بود که امونم رو بریده بود تا جایی که دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم: "می تونی یه فرصت دیگه بهم بدی"؛ فکر نمی کردم صدامو شنیده باشه اما...


صبح بود؛ یادم نمیاد چه فصلی بود اما خیابون خیلی خلوت بود. سرمو که بلند کردم با یه قیافه آشنا رو به رو شدم، خندشو که دیدم دیگه مطمئن شدم خودشه؛ تنها نبود، با یکی دو تا از دوستاش بود که داشت می رفت؛ منو که دید ایستاد، هنوزم همون شکلی بود، همون قیافه ی همیشگی؛ یه بادگیر مشکی با یه چکمه بلند؛ می گفت: "توی شهرداری کار گرفته و مسئول جمع آوری زباله ها شده"، به نظر میومد خوشحاله، به نظر میومد که هنوزم منو میشناسه، هر چقدر خواستم بگم: "حلالم کن"، هر چقدر سعی کردم نشد! فقط برای چند ثانیه نگاه بود که بینمون رد و بدل شد، بهش گفتم: " موفق باشی" و بهم لبخند زد؛ خندشو که دیدم قند توی دلم آب شد؛ بیشتر دندوناش ریخته بود اما... اما خندش هنوزم برام خواستنی بود... 


۳۰ نظر موافقين ۲۱ مخالفين ۳